تبليغاتX
آبی سوگوار
( ادبی - هنری )

 

 

        

 

                                        قسمت صد و هیجده                

 

....نــجـــــدی می رفت خود رامی ساخت و سر حال  می کــرد بعد بـاوقت یـا بی

وقت ،مجرّدوار،خلوتت را بهم می زد تا با او دمخور باشی.

آمیزه ای ازدلچسبی وبی اختیاری،شنگی وپوشیـــدگی،زرنگی وبی تفــــــاوتی،

اطمینان وبی اطمینانی و...بــــــود . صمیمی بودی ونبـــــودی،یک باج و یک بلیط

می شـدی و نـمی شــــــدی،ابهامی درعین روشنائی منتشردرمه،سرشتی بــا

غـــرورهنری پنهان و فرو تنی آشـکار،زرنگ و نـاشی،اخـلاقی وغیــــــــراخلاقی،

با باراندوه پوشیده ی هنری درلعابی ازشادمانی ظاهر،و.و.و.

می خواست عکست را بگیرد،می نشستی می گفت پاشو،سرپـــا می مــانــدی

می گفت بنشین،کجا؟آنجا ،نـه نـه اینجـا ،اینطوری نه انطـوری،بـرو لبـاس بپـوش،

نه همینجوری خوبـــــه،انگـــــاردارد داستــان هـایش را می نـویـسـدیـــاجمـله و

لغت اش را  باز نویسی و ادیت می کند.

گـاهی درفکـرخـانه وخـانـواده وبیـشتـرشـکلی و شلــوغ و فـراری.پـراز پـذیــرش

احساساتی این و آن در بیرون،و طرد آنها طبق مناسبـات درونـی زندگی.

می پـرسـیـدم با ایتـهمه مشـغـله ی تدریـس و تـد خـین و نـوشـخـواری و ....کی

فـــرصـت می کـنی بخـوانی یـا بـنـویسی؟مـست و ملـنگ یـا هشـیار و حسابگـر

در می آمــد،می خوابــم،نیـمـه شـب هـا بیــدار می شــوم،سیــگار مـی کـشـم،

می نـوشم و می نویـسـم ،یا چه می دانم خیلی چیزهای دیگر.

ممکن است این برداشت ها ، تا آنجا که عقل من قد می دهد،در باره نــجــــــدی

پاره ای کم وکاستی ها داشته باشد ودیگران که قرابت نزدیکتری با او داشته اند 

نکات شنیدنی تری داشته باشند،امّا می پندارم ،همانطور که(مارکــــــز) در مورد

(سیمون بولـیـوار) نـوشـت ، این قـلم تنـها قـلـمی بـاشـد کـه دارد بی رتـــوش از

شـاعـر و نـویـسنـده ی(کمیابی)رقــم می زنـــــد که شیــوه ای نــــو در داسـتـان

نویسـی معـاصر ابـداع کـــــرد که تنـها خـودش می توانسـت ادامـه دهنـده ی آن

باشد و بـا رفـتن زود هنـــگام خـویش این راه را نیـمه - پیـموده گـــذاشــت .

هنگامی که  کتاب (یوز پلنگان.......) او برنده ی داستان نویسی سـال شـــد از او

پرسیــــدم این داستان ها راکی نوشته ای ؟می گفت در طیّ بیست سا ل پیــش .

راست یا دروغش را نمی توانستی باور کنی امابا اینکه دوست نویسنده ومشترک

مان (دانش آراسته)روی شگرد زبان او حرف دارد و معتــقد است داستان نویسی

معـاصـر پشتـک واروهـایـش را پیـش از این زده و امـروز شـاعـــرانگی را در نـثـر

داستـانی وانـهـاده است ،بـه عقیده ی من از نـظر فـرم و زبــان و سـاخـتار و......

هم شـعـرو بیشـتر،داستان هایش،جزو بهترین کارهــائی است که دیگران شعـار

تئوریکش را داده ولی طـــرز پیاده کردنش رادر نیافته بودند .سبکی که با او آغـاز

شد و بی اوبه پایا ن رسید.

مثل (ابراهیم گلستان )که خوشبختانه زنــده اسـت امّـا شیـوه وشگـردش خاتـمه

 یافـتـه تـلـقّی می شـود.

 کوچک تـرین گرتـه برداری از داستـان هـای (نـجــدی ) مثــل گـرتــه بـــرداری از

شـعر فــروغ و سپهری و.... خیلی زود  چشم را می زنـد.

نوشته شده توسط جواد شجاعی فرد  در ساعت 15:58 | لینک  | 

 

                                           قسمت 116

خاکپور= حالا جالبه یک سوآلی بکنم.بعدازاینهمه صحبت های مختلف اگربخواهید  

بطورخلاصه شعر را تعریف کنید جه می گوئید؟

ش=به قول ما شرق گیلانی ها(یه شایی درم سبزی خوام    میمن درم خیلی خوام )

یعنی(یک شاهی دارم سبزی می خوام / مهمان دارم خیلی می خوام ).دوست عزیـز

ازدوره ی(المعجم )تاکنون تعریف های مختلفی ازشعرشده ولی تعریف جامع ومانع 

 آن هنوزدوراز دسترس مانده است.بنابراین باطنزمصداقی و شخصی خودم جواب

تان رامی دهم ومی گویم(شعربازبختی است که دور می زند دورمی زند وروی سر

آدم های بدبختی می نشیند که در هزار آسمان یک ستاره ندارند .)

خاکپور= (با قاه قاه ). دست تان درد نکند.(کف می زند).

ش=شما خیال می کنید شاعرمثل آدم های قناس قصّه های قدیمی می رســـد بــــه

پادشاهی که اینطوردنبال تعریف شعرمی گردید.هنوز نمی دانید این معجون تعریفی

نداردکه به درد بخورد وهمان حسن کچل باقی می مانی آنهم توی هچل ؟

خاله ی بی سوادم که خدایش بیامرزدروزهای انقلاب که ما می رفتیم پیـــا ده روی

می گفت خودتان را گیرنیاورده اید،مثلا شاه برود شمارامی برند می نشاننــد روی

 تختش . دائی تان با اون سیاهی لشکر حزب چه کرد تا شما بکنید.هرچه باشـــــد

شاه شاه است و آدم آویزان آویزان.انگار مثل تعریف ما از شعرراســـت می گفـت.

دائی بزرگم که کودتای 28 مرداد تمام هستی اش رانابود کرد بااینکه استـادکـــــار

ماهـــری بود درعین دسـت به دهانی تن به کار رویــــــــگری نمی داد ومی گفــت

ازسلسله ی صفـّاریان تنها یکنفربه نام (یعــقوب لــیث )به پادشاهی رسیــد آنهـــم

بیچاره ازدست مردم ودشمنانش به غربت(شوشــــــــتر)رفت آنقدر پیاز خورد کــه

قولنج کــرد و همانجا مرد.

خاکپور= با خنـــــــــــــده ی بلــــــــــــند

ش= در نشست های شبانه و شاعرانه که با دوستان و نجدی داشتیــم گاهی کارما

مثل طلّاب حوزوی به بحث و مشاجره می کشید . در واقع بساز و بفروش هــــا در

 فکرساختن وانداختن بودند وما نساخته ونینداخته برای شعرجوش وجلا می زدیم.

از من به شمـــا نصیحت دنبال این تابوت نروید که فقط مـرده شــوری اش برایتان

باقی می ماند .نخیـــــر شعـــــر تعــــریفی نــــــــدارد.

خاکپور= البته این تعریف آن تعریفی نیست که من می خواهم

ش= میگم که دنبال این تعریف ها نباشید گیجی هم به شما دست نمی دهـد.

 

نوشته شده توسط جواد شجاعی فرد  در ساعت 0:47 | لینک  | 

 

                      

                       قسمت صد وهفده

خاکپو=آقای شحاعی یکی ازسوالاتی که مورد نظرم بود اتّفاقا درمورد(نـجـــدی)و

آشنائی شما با یکد یگربود.؟

ش=دوستی دبیرستانئی علاقمند به ادبیات درسیاهکل داشتم بنـام(حسن وانگهی)

که گاهگاهی می رفت لاهیجان ولنگرود پیش (نجدی)و(محمود هاشمی).بااین دونام

من ازهمان وقت ها آشنا بودم امّا هنوزنه این درسینما نام آوربود نه نجـــدی که در

داستان وشعربعدها مشهورشد.دوستم برمی گشت وازحال و روزآن دووعلاقمنـــدی

وافرشان به هنربرایم تعــریف می کرد امّا خودشان هم این را نمی دانستند. چـراکه

این دوست خاموش همه ی جوانب دوستی رامحترمانه نگاه می داشت وهنوزهم در

این عرصات بیگانگی ،بی هیچگونه چشمداشتی نگاه می دارد.وتبلیغـاتچی نیـست.

به هرحال من تا سال 64-65نجــــدی را ندیده امّا با کارهایش درمطبوعات آشنائی

داشتم.

واسطه ی دیدار او دوست متفکّر و شاعــرم ( سعــید صــدیــق ) بود که با او یک

بــاج ویک بلیط بودم و برای اوّلین باربدون هیچ پیشزمینه ای با(نـجـــدی)به خانه

ی کوچک ما در کوچـه ی( سنگ سازی )رشت آمد.خوش وبش وسلام احوالپرسی

کردیم و یکی دوساعتی به گب وگفت های مختلف گذراندیم .آنچــه از او درآن روز

یادم مانده پوست تیره وجعد موهای تره تیزکی اش بود که مثل نمد روی ســـــرش

خوابا نده بودوبه دل نمی نشست.

توی سال های عیالواری وکم و کســـری های بعد ازدوره ی تسویه وبازنشستگی

بــود .ازنظرروحـی واقتصادی داشتم پرپرمی زدم وپوست می ریختـم.مغـــــازه ی

الکتریکی ام رادرسیاهکل قسطی فروخته ،واحد آپارتمانی شصت هفتـادمتــری ای 

 رادررشــــت به نقد واقساط خریده بودم وبی خبروبدون دادن آدرس بــه کسی به

 آنجا کوچیده بودم تا ببینم چرخ بازیگربا این ورشکسته ی بی تقصیرچه بازیچــه

ها درسردارد.                       

 مدتی دررشت ماندم ودر تعاونی توزیع کتاب درسی و نوشـت افزارواقع دربازارو

همزمان در دفتر پیک سریع السّیری توی خیابان بیستون کارکردم اما روحیّـــه ی

بهم ریخته و بلند پرواز مرا سیراب نمی کرد . به قول شاعر

                             کفاف کی دهد این باده ها به مستی ما ؟

در یکی ازهمین روزهای پریشانی بود که (اکبـررادی) به دفتــــر پیک آمد هـمراه

با آقای(حیات بخش) مدیراانتشارات هدایت که به معرفی ایشان ســراین کـارهــــــا

رفتـــــه بودم .این دیدار گذری وبرنامه ریزی نشـــــده به هرحال بــرای من مغتنم

بود چراکه اوّلین باربود ایشان راازنزدیک می دیدم.اتفاقا درآن روزهـا آخـــــــرین

نمایشنـامه اش راخوانده بودم (که الآن اسم آن یادم نمی آید)وشعری هم دربـاره ی

محتوای آن نوشته بــودم که هرگزفرصتی به دست نیامد تا آن رابرایش بخــــوانم.

به هرحال آن روزفقط به احوالپـرسی وگفت و شنود معمولی گذشت امّــــا یادش در

خاطره ام باقی ماند.البته بعدها فهمیدم مشغــــــول چاپ کتابی درانتشــارات هـدایت

بود ه واحتمالا برای بازخوانی وراست وریست کردن آن آمـــده اسـت. بگــــذریـم

بعدها خانه ام رادر کوچه ی سنگ سازی رشت اجاره دادم و با اجاره کردن خانــه

ای درگلشهــــربه کــــــــــــرج کوچ کردم .سال های ازاین شاخ به آن شاخ پریدن

 بودونمی دانم دفع فاسد به افسد می کردم یا دفع افسد به فاسدچون هرجا رفتم وکار

 کردم پس ازمدّتی مدیرش مرامی خواســـــت ودرعین شرمندگی ابتدارضایت نامه

ای ازکارم به دستم می داد که به دردم بخورد تا طبق دستوراجبارا مرا اخراج کنـد

چون به قول معروف (المامور معذور)بود و محرمانه گزارش می کردند ازادامه ی

همکاری من درهر نوع بخش دولتی یا خصوصی اجتناب شود.

من می ماندم واین گرگ دهن آلوده ی یوسف ندریده که نمی دانست چه کند.دیـدم

بی مایـه فطیر است و آب در هاون کوبیدن ومشت بر سندان کوفتن کلا– قبا کردم

وبیاری دامادم که حالا درهلنــــــد است رفتم تا به قول بابا طاهراز چین بگــذرم و

دورتربه ماچیــــن که همان (ژاپن)باشد برسم که جریان آن را برایتا ن کم وبیـش

قبلاشرح داده ام.

به قول ماشـرق گیلانی ها(هر چه دوری چشم نوری    /   هر چه نزدیک دومـاغـه

وینا زیک)یعنی (هرچه دوری برای دیگران مثل نور چشمی/ هرچه نزدیک مثـــل

آب بیـــنی).بعد از حدود دوسال کار طاقت فرسا درآنجا دوباره به ایران برگشــــتم.

پس ازمدتی بـــه معرّفی دوستی شاعر، شدم مدیر فروش شرکت پخشی درکرج کـه

بعـدا فهمیـدم رئیس اش،خلع لباس شده ای است  که آن را توی کارتون می چپانـد

ومی گذارد صندوق عقب ،تاهـرجـا و هـر وقـت مناسـب باشـد برای ارعاب وزهـر

چشم گیری دوباره آن را به تن کنـــد وخــرش رابه فـراخـور روز از پـل بجـهانـد.

سرانجام چهل– پنجاه هزارتومان بابت حقوق به من بدهکار شد و نمی داد که نمی

 داد و هیچوقت هم نداد. دیدم ای دل غافــل دوباره رسیده ام به نفطه ،سرسطـــــر.

به راهنمائی ویاری دوستی که شرکت شان به عنوان مهندسی مشاوردر طرح های

پتروشیمی جنوب فعالیت داشت شدم مسئول امورمالی ،به قـــــول معـــروف حاجی

حاجی مکّه ،گم و گور جنــوب شـدم.کارم از صبح تا شـب ادامه داشت وپس ازپنج

-شش سال به دعوت یکی ازمدیران پیمانکاری رفتم نیروگاه اتمی بوشهربه گمانـم

تا سـال 79-  80.

حالاخانه ام رادر سنگ سازی رشت فروخته وخانه ی بزرگتری توی خیابان سعدی

خریده ،خانواده به آ نجا کوچ کرده بود.دوتا پسرهایم راپس ازسربازی دوره جنگ،

فرستاده بودم اروپا ،امادخترم با همسروبچه اش درطبقه ی بالا زندگی می کردند و

 می کنند. یعنی بالای همین خانــه ای که داریم باهم مصاحبه می کنیم.منظــــورم از

ذکراین مقدمه ی طولانی تر از متن این بود که برسـم به آشنائی بیشتـربا نـجــدی.

در کوران کار جنوب وایام مرخصی که به شمال برمی گشتم شور و شوق خوانـدن

ونوشتــن در من فروکش نکرده همچنان ادامه داشت.دیداردوستان و یاران فکـری

جدید فرهنگی جایگاه ویژه ای داشت و تبدیل به حلقه ی نزدیک تری شد ه بـــود.

نـــجــــدی هم  به آن اضافــــه شده بود و اواخرهفته دراغلب نشست هـــــاحضور

پیدا می کرد . دو سه بار هم چند تن از ما در لاهیجان با اودر منزل یا بیرون خانه

 نان ونمک خورده بودیم.

روزی داستانی ازاوراتوی (کادح) که به گمانم مسئولیت صفحــــه ی ادبی اش را

صــالح پوربه عهده داشت خواندم و در جا میخکوب شدم.شاخک های حسّـــی ام

نسبت به اوتیــزترشده بود.اینگونه نوشتن تاکنون د ربین دیگران سابقه نداشــت

به ویژه که او در جلسات ما کمتر حرف می زد وبیشتر شنونده بود.در واقع هرچه

که درزمینه ی بحث وفحث کم داشت می ریخت توی داستان هایش. بی خودقدیمی

ها  نگفته اند که از آدم مگو بیشــــترباید ترسید.

بعدها که نزدیکی خانوادگی و هنری ما بیشتر شد با روحیات خلقی اونیــــز بیشتر

 آشنا شدم.

نوشته شده توسط جواد شجاعی فرد  در ساعت 5:23 | لینک  | 

                                

 

                         

      قسمت صدو پانزده  

                                                        

...مضافا به اینکه شعرهای (خیـّام)به خاطر اندیشه گی ومفهوم گرائی و زوم کردن

روی مرایاومناظرخاص هستی،درمقابل شعـرفونوتیک وفـرمیک وشگـــرددرون -

 زبانی....حافظ که حتی تعقّل وعلمانیّت را نیــز درحسّی نـاب وشاعرانه می گنجاند

قابل ترجمه نیست

                       جنـــــــــاب دختر رز نور چشم ماست مگر

                       که در حجاب زجاجیّ و پرده ی عنبی ست

 

شما بدون زیرنویس وتوضیح و تفسیر نمی توانیـد این بیت راترجمه کنید وحتی بایـد

بگویم که استادانه ترین برگردان هاقادربه القاءاین فشردگی ومهارت و زیباــــــــئی

نیــست .در عوض خیام می گوید

                            در کارگه کوزه گــــــــــــری رفتم دوش

                            دیدم دوهزار کوزه گویا وخمـــــــــــوش

                           هر یک به زبان حــــــــال بامن می گفت

                           کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فـروش

 

بدون اینکه ذرّه ای ازاهمیّت سروده های خیام کاسته شود بـایـد گفت برگـــردان این

ابیات به زبان دیگرآسان تراست.اگرچه ترجمه کردن شعر اصولا دشواری خــاصّ

خود را دارد.

خاکپور= یعنی به عقیده ی شما دنیای شاعرانه ی هرزبان را فقط در داخل آن زبان

باید پیــدا کرد

ش= اگرتحشیه نویسی ، تعلیق ،پانویسی ،رفرنس و....را جزو ترجمه به حساب

نیاوریم شاید همینطورباشدکه شما می فرمائید.

اصلا چرا راه دور برویم . وقتی ما شعر فارسی خودمان رامی خوانیم ومایلیم که

دیگران را هم درلذّ ّت متن آن به قول (رولان بارت) شریک کنیم گاهی بایـد شــرح

کشّــافی بدهیم برای الـقاء یک بنــد یا بـیـت یا مصرع یک شعــربـــــه خواننـده یا

شنــونده ی همزبان.مثل تفاسیروتوضیحاتی که در مـورد شعـر(حافظ )نوشته اند

و هنوزهم می نویسند.تازه اینـها بـه مقـــوله ی مضامـیـن و محتـــوا و تلمیـــح و

درون بودگی شعر اوبرمی گردد نه در ساختمندی و فرم و شگـرد و زبان و بیـرون

 بودگی وانتخاب وزن وغیره وغیره که پاره ای از آنها جزوی از نـقـد مـدرن است و

در بررسیهای پیشین ما سابقه نداشته است .

                                                  .............

حتّی شعر حماسی (فردوسی)که معـمولا به اسطـوره وافسـانه وحکـایــــات و

روایت ها می پردازدو به کمند ترجمه آسانتر می افتند در پاره ای زمینه ها همین 

مشکل را دارد. مثلا او می ســــراید

                                      ستون کرد چپ را و خم کرد راست     

                                      خروش از خم چرخ چاچی بخاست

به گمانم آرشی هست وتیر وکمانی وهدف تعیین مرزایران و توران و اینـــــــگونه

 قضایای صوری مساحتی.امّا این صورت مساله وپا نوشت مساله است چـــراکه

پهلوان دیگری به نام شـاعرداریــم که نه تنها در صــددحفظ حیثیّت قـومی بلکه با

تمـام وجود سر در کـارپالایش زبان از هـجوم تــازی گـری است . برویم ببینیم چه

می کند و چه گلی بر سر جامعه ی خود می زنـد.

کاربـــرد حــرف (واو) و (راء) و (چ) و (خ)و مصّــوت (الف)درلابلا و پایان بیت یا بـه

قول گذشتگان استفــــاده از(تتــابع اضـافـات) حرف (خ ) و (چ )درمصـــــراع دوّم

پیش از القـــاء مفهــوم و محتـوا ، تصویرسینمائی کشیدن زه و پـرتـاب تیـــر را در

 چشـم خواننـده متـبـادرمی نمـایـد.یعنی هنرشنیداری رابه هنـر دیداری مبــــدّل

می سازد.واین نشانه شناسی حرکت وصـدا وکشیـدن زه وچه وچه در احساس

خواننده یا شنونده نشت قبـلی می کند .

فکرمی کنم شاملو جایی نوشته بود(نقل به مضمون)دریکی ازکنگره ها ی شعر

جهانی وقتی نوبت شعر خواندن من تمام شد شاعرمشهوری(به گمانم آدونیس)

از آمدن  پشت میکروفن و خواندن شعر خویش خودداری کرد وگفـــت در بــرابــر

زبانی اینچنین که لحن موسیقیائی اش بدون فهمیدن شعر،آدم را منقلب می کند

خواندن شعر من چه قدری خواهد داشت.

بله آقای خاکپور این حالت هاترجمه پذیر نیست.اگرچه شنونده ی عادی وهمزبان

از کنـــاراین دقـــــــایق هنری به سادگی بگذرد ،ولی شاید به همین دلایل باشد

که شاهنـــامه خوانی تاقرن ما کشیده شده وهنوزهم ادامه دارد.بگذریم ازفقدان

 وسائل ارتباط جمعی در یک جامعه ی بسته ی فئـــــودالی که بحث جداگانه ای

 می طلبـــد.

از(حسن هیکل)مصری پرسیدندباآن همه قدمت فرهنگی چگونـه پس ازحمله ی

اعراب زبان (قبـطی) مردم مصر جای خود را به زبان بیگانه ی عـــربی داد گفــت

برای اینکه ما مثل ایرانی ها آدمی مثل (فردوسی )نداشتیم که زبان وفرهنگ ما

راحفظ.کند.

اقای خاکپور امیدوارم این بحث مارا به ناسیونالیسم وطنی که این روزها ورد زبان

 هر آسان طلبی شده است نکشانده باشد.

نوشته شده توسط جواد شجاعی فرد  در ساعت 12:20 | لینک  | 

 

 

                                                   قسمت ۱۱۴

خاکپور=حالابفرمائیدشعرسپـیـد یاگونه های جدید تـرشعرما تا چه اندازه قابلیـّت

ترجمه دارند کـه ملـت های دیگــــرهــم بتواننــد درجریان تحولات شعری ما قـرار

 بگیرند؟

ش=ازمرحوم اخوان ثالث نقل به مضمون می کنم که نوشته بودیکــی از خـارج

آمده بود دنبال ترجمه ی شعرهایم .گفتم می دانم سراغ چه شعرهائی آمــده ایـد؟

قاصدک هان چه خبر آوردی/ ازکجا وز که خبر آوردی/.....ابرهای هـــمه عـالــم

شب و روز/ در دلم می گرینــد ........

یـــــــــــــــــــا

ما چون دو دریچه روبه روی هم /آگاه زهر بگو مگوی هم/هر روزسلام وپرسـش

و خنده / هر روز سلام روز آینده.........

شمادرپی اینگونه شعرها هستید نه آن لحظه ها وشعــرهای نابی که غیـــــر قابــــل

ترجمه اند .

تازه به عقیده ی من بیشترشعرهای اخوان به خاطرروائی بودن کم و بیش قـــــابــل

ترجمه ترازدیگرهائی است که به شعرهای نیاگاه وناب تن می ساید یا فــرم و زبان

 و نحله ی جداگانه ای دارد

یادم می آید از(محمدعلی جمالزاده)انتقاد کرده بودند این چه ترجمه ای اســت کـــه

ازادبیات غرب کرده اید( خانه ی خرس وبادیه ی مس)این ضرب المثل که درزبان

فرنگی نیست. جواب داده بود گیرم نباشد.من بامفهوم سخن که به ضرب المثل مـا

نزدیک بود کار داشتم ( نقل به مضمون).

خاکپور=حالا که سخن به اینجا رسید بهتراست کمی بیشترازترجمه حرف بزنیم

ش= بزنیم چه بهتر.فکرمی کنم ابتدای ترجمه ی(شاملو)ازرمان (پا برهنه ها)اثـر

(زاهاریااستاریکو)باشد(به نقل ازحافظه)می گوید(با قیافه ی برمن مگوزیـــد پشت

میـزنشسته بود.....)

خاکپور=مثال مناسبی است چون من این کتاب را خوانده ام. ازاصطلاحات عام

درآن خیلی استفاده شده .

ش=بله . این نمونه ای از آزادی ترجمه ست نه امانت داری مو به مـو که بـرخی

بیشتربه آن گرایش دارندومی گویند ترجمه باید نشان دهد که ترجمه ست.روی همین

اصل بعضی ها ترجمه های شاملورا قبول ندارند ولی برخی ترجمه ی اورا ازمتن

هم زیباترمی دانند.حتی گاهی وجود متن را منکرند.منظورشان ترجمه ی شعر های

(مارگوت بیگل ) شاعره ی آلمانی است که به روایتی اصلا چنین شاعری درآلمـان

وجود خارجی نداشته .درست مثل یکی از آخرین رمان های (احمــد محمـود) کــه

اسمش حالا یادم رفته وظاهراترجمه از زبان عربی ست اما چنین نویسنده ی عربی

اصلا وجود نداشته  ومال خود احمد محمود است.(این هم از مزایای سانســـور در

سرزمینی هردمبیل). از بحث دور نیفتیم .منظورم این است که شعر والا معمولا تن

به تر جمه نمی دهد اشعار موضوعی یا روائی و داستانی با برخی کم و کاستی هـا

چرا؟مثلا حافظ می گوید

نماز شام غریبان چو گریه آغازم                  به مویه های غریبانه قصّه پردازم

( اگرنقل ازحافظه اشتباه نکرده باشد).خب این (میم)های (غـنـّه)واین (واو) و(یا)ی

مویه واریا تلفیق حروف (خیشومی)با مصّوت استغاثه وار(الف)چانه انداختـن روی

حرف گاه به گاه(ر)انتخاب بحر(مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن)که زنجمورگی شعررا

 برجسته می کند تلمیح (شام غریبان)که معمولا بعدازشب قتل یا عاشورا غم انگیزتر

از خود واقعه ست و نگره های ذوقی-ساختاری درسلسله مراتب خوانش و ...کــه

نان آن را حافظ شناسان می برندو تک لا قبائی اش راشاعرش اصلا قابل ترجمـــه

نیست چون موضوع دراین بیت وامدارهجا و ساختار زبانی و نکته های باریک تـر

 از موئی است که به ســواد من قــد نمی دهــــد.

اگرمی بینید ترجمه ی رباعیات خیام توسّط (فیتزجرالـد )انگلیسی شاهکار خوانــده

می شودپیش از خیام به مترجم مربوط است که اوّلاخود شاعرتوانائی است وهمان

کاری را می کند که شاملوی خودمان بامتن های بیگانه می کند.بازسرائی دوباره ی

 زبان (مبـدا)در زبان (مقصد)یا چه می دانم برعکس.

 

 

 

نوشته شده توسط جواد شجاعی فرد  در ساعت 0:9 | لینک  | 

 

 

                                  قسمت  ۱۱۱ -   ۱۱۲

...پیشنهاد نیمااین نبود که به جای شعر(نـثـر)بنویسیم بلکه می خواست با استفاده از

از زبان گفتارشعر را به سبکی پرگونه ی (کالوینوئی)بالا ببرد دریکی ازسال های

پیش از ۵۷برای تشخیص شعر از نثردر انجمن ادبی قزوین اینطور گفته بـودم که

(مادرم در استکانم چای ریخت  /   مثل اشک چشم خون پالای ریخت)و مصراع

اولش را نثرامّامصرع دومش را شعرخوانده بودم .حالا که فکرمی کـنم می بیـنـم

درست است که تصویرسازی اش این نزدیکی راالقامی کند اما ترکیب(خون پالای)

ناشی ازتجربه ی زیست شده نیست بلکه پای دراظهارفضل کتابی دارد که در سیر

 تکاملی شعرنوامروزه روزاعتباراطمینان بخشی ندارد. ولی همه ی اینها به اهلیّت

سراینده مربوط است که درعقاید خودسنگ نشود بنابراین کلمه ی انبوه ســازی که

ذکرکردیدبیشترمال ذهن های کلاسیک شده ای ست که هنوز هم برحق بودن شعرنو

رابرنمی تابد.به قول (مایاکوفسکی)که با نقل به مضمون می گویم (آنها در فکرعدم

تغییرتزارند نه قبول تغییرشعر)بااین حال به بهانه ی شلنگ تخته هائی که هم برخی

کلاسیک هاهم بعضی ازمدرن ها وپسامدرن هابه علّت بدفهمی تئوریک دارند نـمی

توان بعضی ازشعرهای قدمائی یا معاصرراکه پروزنی یا سبکی (کالوینـوئی)دارنـد 

ندیده گرفت.ضمن اینکه هرعصری بنجل های خودش راهم دارد.به قول (ضی---اء

موحّد) از بس شعر بد خواندم که ....

اینها ربطی به شاعر متعالی ندارد هزاران نفرغزل گفتند و گذشتند چه ربطی دارد

به (حافظ). اولترامدرن های فراوانی بازارگرمی کردند و می کنند، تئوری بافتند و

می بافند ،بیانیه صادر کردند و می کنندچه ارتباطی باجانمایه های نیماوشاملووامید

وفروغ وسپهری وکه وکه دارد که تازه درمورد نوع کــــــارهرکدام بحث وفحث

زیادی هست واتقاقا خیلی ازکارهای ماندگارشان (سبکی )موردنظر(کالوینو)را هم

نــدارد.

امروزه شعر(سبکی )یاپیچیدگی وثقل خودش رادارد یعنی هم حرف (کالوینو)جای

خودرا داردهم این شعرها جای خودشان را .نمی شود همه رابا یک چوب رانـــد.

خیلی هاجنجاال می کنندچون چیزی به نام شعرمی نویسندپس شاعرنداما به قـــول

عوام آنهابیشتر(شـعـر)می گویندتا شعـــر.

همیشه افرادی هستند که شعرنقش یدکی راتوی زندگی شان بازی می کند.بدون این

که قصدم (الـفـقـرفخـری گلستان سعدی)باشدآنها هم خوب می خورند،هم خوب می

پوشند،هم مشق سیاست می کنند،هم سرمایه می اندوزند،هم جهان وطن انـد.به قول

فروغ تا سفره رامی بینندشعر فراموششان می شود.آنکه خشت برخشت می نهد با

آنکه طاق (شیخ لطف الّه )را می زندیا (حمام شیخ بهائی )رامی سازدهرکـدام جـنـم

خودرادارند.بعضی هامثل من سرگرمی شان شعراست اماقلیلی زندگی شان درشعر

وهنر خلاصه می شودبدون اینکه اهل حلق و جلق ودلق نباشند.درهمه ی زمیـنه هـا

همینطور است.شما وقتی توی رادیو سازی کار کردید رادیو ساز می شوید یا وقتی

مرتّب شعر و غزل بخوانید علاقمند واهل شعر می شوید

خاکپور=به صورت اتوماتیک مثلا

ش=مثلا.ولی بحث ما گرد آدم هائی می گرددکه خوره ی شعردرجان شان است

کارهای این ها را نمی شودگفت انبوه سازی. دیوان مولوی و فردوسی ،مثنـــوی و

شاهنامه ومجموعه های حافظ وسعدی ونیماوشاملوواخوان و...پرازآنات نفس گیری

 است که منتظرتکذیب یاتعریف کسی نمی ماند.نیمایک روزقطعه می سازد،یکروز

 فکاهه می نویسد،گاهی مستقیم می رود سراغ شعرسیاسی، گاهی می چسبــند بــه

 شعـــر(مازنی و طبری)و...حالا شما بفرما با هر(کیلی) می خواهی وزن کن یابا

هرمتری اندازه بگیر، به قول معــروف کار پاکان را نمی شود قیاس ازخودگرفت

دوباره برگردیم به(مایاکوفسکی)وتزارو.. .اگر چه بعدا(ماندلشتایم )و(آنّا اخماتوا)و

(برودسکی )مشابه همین موضع را درقبال شعراوووضع موجوددردوره ی(ژدانف)

یابه قول شاملو(آجودانف )گرفـتنـــد.

نوشته شده توسط جواد شجاعی فرد  در ساعت 10:0 | لینک  | 

 

 

                                            قسمت ۱۱۰

خاکپور=یکی دوتاشعر دیگر هم توی مطبوعات از شما خواندم که تاریـخ و نـام

ژاپن راداشــت

ش=بعله،حدود دوسالی در آنجا ماندم ،دلم می خواست باز هم بمـــانم ،متـاسـفانـه 

حمله ی عراق به کویت کاسه - کوزه ی ما را بهم ریخت .

خاکپور=یعنی چطور؟

ش=آنجا همزمان با تعطیلات کریسمس و ژانویه معمولا تولید از رونق می افتـــد

اما آن سال آمریکا فشار آورده بود که ژاپن هم باید در جنگ خلیج فارس شــرکـت

کند.فکر می کنم ژاپنی ها بعد از شکست جنگ جهانی دوّم ازداشتن قوای نظــــامی

محروم بودند.به نطرمی رسدیکی ازعلل پیشرفت های بعدی آنهاهم همین بوده باشـد

که درمسابقه ی تسلیحاتی دوابرقدرت دردوره ی جنگ سردکه سرانجام شوروی را

ازپاانداخت شرکت نداشت،وبودجه اش راصرف ترمیم خرابی های کشوروبهـبود و

رفاه عمومی کرد.ظاهرا ژاپن به همین دستاویزمی گفت چون درقانـــــون اساسـی

مـااعزام نیروی ارتش به خارج ممنوع است به جای آن فقط کمک مالی می کنیم.

رویهمرفته این افت وخیزهاوضعیت تولیدرا به نحوبی سابقه ای تحت تاثیرقـرارداده

ومدتی دچارفترت کرده بود.دو- سه ماهی خقوق کامل می گرفتیم امّا مثل گذشــته

 کارنداشتیم ومنتطر تحویل وتحوّل اوضاع بودیم.

یک روزسرپرست کارگاه( یعنی پسرصاحبکار)ما را جمع کرد وگفت همانطور که

می بینیدوضع سفارشات تولید مثل سابق نیست.ما تا اینجا مقاومت کــرده ایم امـااین

وضع قابل ادامه نیست وبایدهزیته های مان راکم کنیم.یکی ازاین هزینه ها دستمزد 

ماهیانه ی شماست.بنا براین پیشنهاد می کنم بین خودتان چهارنفــــــرراانتخاب کنید

که بروند جای دیگری کارکنند.

وقتی انتخاب افرادرا به عهده ی خودمان گذاشت فهمیدم بازبخت روی اولّین کسی

که بنشیند منم چون اولاسنّم بیشتر بود. ثانیا در یکی دو اعتـــصـابی کــــه بـــرای

افزایش حقوق بچّه ها قبلا به راه افتاده بـــود صاحب کارانتظارنداشت من شرکت

فعاّل داشته باشم ثالثا  یک روزکه سرگرم کاربادستگاه برش بودم فکــــرم رفـــت

سراغ شعـــروغربت وخانواده یکدفعه دستگاه کمپرس بافشارنک انگشــت اشـاره

ی دست چپم راتا زیرناخن با دستکش قطع کردوزیرپایم انداخت. خون که فــوّاره

زددستم را گرفتم بالاوهمانطوربادستکش دویدم طرف دفتـر.صاحبکاردسنپاچه مرا

سوارماشین کردوبه بیمارستان محل برد. وقتی بریدگی انگشتم را بخیـــه می زدند

تمام وجودم پر ازدرد وتمام تنم خیس عـرق بود. همانجا بود که بالبــداهـه گفتـم

پیش از این تو را اشاره وار

در کتاب می شناختم

لای شعر یا شعار

و بعدا تبدیل به شعری شعاری و کارگری شد.روزی هم که بخیــه های انگشتــم را

 بازمی کردند ودونفــرپا و دست و سرم رانگاه داشته بودند مردم و زنده شدم.بعــد

از این حادثه همــه میل داشتند به ایران برگردم مخصوصاهمکاران ایـرانی بیـشتـر

مصربودند تا کسی دیگررابا تلکه- تسمه جای من بیاورند.درواقع آنهاباج می دادند

برای این جوراوضاع خنس -پنس که سرانجام به خروج من ازکارخانه ختم شـــد

.ازاینها بگذریم .قراربودازشعرحرف بـزنـیـم .

خاکپو=بعله شعرسپید را بعضی هاهنوزهم یک نوع شعرسهل الوصول وبی در

و پیکر ووزن و قافیه معرفی می کنند.انبوه سازی اصطلاحی است که درموردآن

به کار می رود.می گن تفاوت چندانی با نثر ندارد.به نظرشماچطورباید بــــــــرای 

شاعران جوان مشخص کردتا بهتر شعر سپیدو تفاوت آن را با نثربشناسند.

ش=من نمی دانم شما(شش مقاله برای هزاره ی بعدی)اثر(کالـوینـو)راخوانده ایــد

که درآن ازسبکی وسنگینی ادبیات حرف می زندواینکه چه هنرمندانی درطـــــول

تاریخ نام آور شده اند.البته من دارم نقل به مضمون می کنم.اوعقیده داردهنـرسبک

وراحت وصمیمانه ماندگارترازهنرسنگین وثقیل است.وقتی این کتاب رامی خواندم

بــه یــاد (فـروغ )یا (سپهری)خودمان بودم که پدر شان درآمد تا شعرراحت بگویند

 

همه ی هستی من آیه ی تاریکی است

که تو را در خود تکرارکنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی

خواهد برد..............(فروغ)

 

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست ......

یا

چه کسی بود

صدا زد سهراب......(از سپهری)

 

البته این را به معنای گسل فرهنگی آنان نگذارید.اینها بالانس های شان را درغــزل،

مثنوی،چارپاره و طنز و...زده اند تا رسیده اند به شعرجدید.این را می شـــــود در

 مورد سعدی وایرج میرزا و...نیز با دیدگاهی دیگر گفت منـــظـورم سـبک

(سهــل وممتنع)آنها درشعراست.(نیمــا) هم درســـبکی شعــرتلاش فراوان

کرد تاازثـقـل کلاسیک آن کاست وبه گفتار ونثرنزدیک ترکرد.

 

درکنار رودخانه می پلکد سنگ پشت پیر.......

...................

آی آدم ها که بر ساحل نشسته  شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان............

..........

تی تیک تی تیک

سوسک سیا سیولیشه

نک می زنه روی شیشه...

.............

به جای بیان درد اینقدربلغور دانشمندانه در شعردیده وخوانده بود که حوصله اش

سر می رفت.اما باید توجّه داشت که اینها درنثرتوقف نکردند وآن راتا جهان شعـر

اعتلا بخشیدنـد.

تـــازه به دنیای نثرگذشته یا معاصرهم نگاه کنید درماندگارهایش همین سبکـــی را

حــس می کنیدکه (کالوینو)می گویدوپیش ازآنهاهنرمندان ما آن را درکارهای شان

اعمال کرده بودند یا اعمال کرده ومی کنند.

 تاریخ بیهقی ،مرزبان نامه ،سمک عیّار و سفر نامه ی امین

 الدوله را قیاس کنیـدبـا (درّه ی نادری)ویادتان باشد که داریم ازدرجــه ی

یک هاحرف می زنیم نه کسانی که به قول (نیما)ونقل به مضمون ماله به دســت

دیواری رابه عنوان یاد گیری یا یادگاری گــلکارمی کنند.

 حتّی به دوره ی مشروطه وبه (دهخدا )یا (بهار)وغیـره نگاه کنیـدهنـوزهــــم

بقـایـای ثـقـل کلاسیک را پیدا می کنید.و هرجا که از بارنثری بهتراستفاده کرده اند

 موفّق ترند.(یاد آر زشمع مرده یاد آر) یا(ای دیوسپید پای دربنـد

/ای گنبـد گیتی ای دماوند)وهرجا که به فضل کلامی می رسند ازمخاطب

فاصله می گیرند.و دورمی شوند.

پیچیدگی های شعرنیما خود قصّه ی دیگری اسـت که می توان به کتاب (بدعتها

وبدایع نیما)ی (اخوان ثالث )مراجعه کرد.

 

 

نوشته شده توسط جواد شجاعی فرد  در ساعت 17:38 | لینک  | 

قسمت ۱۰۹

....گاهی پیـراهـن چهار هزار تومانی را می شد هزار تومان خرید.هرازگاهی با

ایـما واشـاره ازفروشنده می پرسیدم تفاوت قیمت این پیــــــراهن با آن یکی دیگـر

درچیست؟ دوخت بغل یقه را نشانم می دادکه یکی ازکوک ها راکـم داشــــــت یا

کمی درشت تر بود و اصلا به چشم نمی آمد.این اجناس را می گذاشتــنــــد جزو

حراجی وارزان ترمی فروختند.درواقع آنهاازسوراخ سوزن عبور نمی کنند ومـا

می خواهیم باشتر دو کوهانه از مخرج جوالدوز بگذریم.

ساعت کارمابا ورزش و موسیقی صبحگاهی از ساعت هشت شروع می شــــــد

و تا شش عصر ادامه داشت بایک ساعت نهارو دو تا یک ربع که صـرف چای و

قهوه می شد.خب برای ضبط و ربط شعر بایــــدچه می کردم که بعضی وقـت ها

وسط کارمثل اجل معلّق سرمی رسید یــــــــامثل تریاکی ها گل می کردومن نمی

دانستم با آن چطور کنار بیایم.

مثــــــــل صابون تراشیـده ی خیّاطان قدیمی که موقع برش لبـاس روی پــــارچـه

علامت گذاری می کردند،مدادی گچی داشتیم که باآن تعـــــــــداد لوله های جوش

داده شده را روی هــــــر(پالت)پرشده می نوشتـیــم.صفحه ی فـلـــــــزّئی را هم

مثل تخته سیـاه کوچک روی ریلی می کشیدم تابـــــــرق جوشکاری چشم رانزند.

خب پس هم گچ بود ،هم تابلو ،هم شعرلبـریخته.کــــــــور چه می خواهد دوچشم

بینا.هر وقت سر می رسید شعر رامی نوشتم.

سرپرست کارگاه که باچشم حشره وارازدورهمه ازجمله مرا می پائیـــدخـــودش

را می رساند پشت سرم و می پرسید (وات؟)بدون اینکه ازکار بزنم نوشتـــــه ها

را به اونشان می دادم ومی گفتم(دیس ایزپـو ئـم)یعنی اینها شعرنــــــــد.درحالی

که می خواست انگلیسی اش رابلغـور کنــــد می گفت(وات پـو ئـم)یعنی چــــــه

شعری؟. من هم بلغور می کردم (پـو ئـم ایران)یعنی شـــعر ایرانی.مثل اردک از

حلقش صدا در می آورد(بئـئـئـئـئوووو)که معلوم نبــــــــودتکذیب است یا تاییدش

را دارد بالا می آورد.

خاکپور=( باخنده)آقای شجاعی این را باید دوربـیـن فـیـــــــــــــلم برداری ثبت کند.

ش=کوتاه بیا آقای خاکپور ،نگاتیو فیگور ما دیگربه چشم نمی آید.

خاکپور=ها ها ها ها ها ماشاللّه برای هرچیزی یک متلک دو پهلو دارید؟

ش=چه کنیم دیگه.کشتی ما وقتی تک و پهلویش درد می گیــــــــــرد دوپهلو به گل

می نشیند.

خاکپور=(خنده ی بلند)عجب؟

ش=خلاصه درپـایـان سـاعت کار بامداد یا خودکارشعر را روی کاغذ باطـــله ای

می نوشتم ودرخانه جرخ و تعدیل و پاکنویس اش می کردم.یکی دو دفــــتـرازاین

سیاه مشق هاراباخودم به عنـــوان سوغـات بردم ایران.یک روز صبــــــح که بــا

دوچرخه زود تــر ازهمه زده بودم بیـرون صفی ازبچه محصّل های تپّـل - مپّــل

را دیدم که پشت سرهم ،بدون اینکه برگردند وبه یکدیگرنگاه کنندباهــم حــــــرف

می زدندو ازجاده ی باریک میان شالیــزارهابه طرف مدرسه می رفتندواین شــد

پیکره ی شعری که بعدا فرستادم ایــــرا ن ودر (مجـلّه ی آدیـنــه )ی آن ســال ها

چاپ شد.

در صف کلاه

و

کیف

از کنار جاده های شیطنت

عبور می کنند

خطّ مستقیمی

از کلاس

و

خانه

خانه

تا

کلاس

روزهای رفته ی مرا

مرور می کنند

آه

کاشکی(صمد)برای شان

کتاب می نوشت.

............

خاکپور=به به ،به به ،خیلی قشنگه

ش=خوش خیالی آن سال های دورو درازکه می خواسـت به بچّه ها یـاد بـدهــــد

اگـر (دشنه )توی دست (ماهی سیاه کوچولو) باشـد،بقـیّـه ی ماهی های دریا بالــغ

می شوند.و دیدـیــم کــــه چگونه بــالــــــغ شـــــدیـم.

نوشته شده توسط جواد شجاعی فرد  در ساعت 3:37 | لینک  | 

                             

                                فسمت ۱۰۸

 

روزهاتوی اتاق درازمی کشیدم و به سقف چه کنـم چه کنـم

چشم می دوختم. این اواخرخیالاتی شده بودم. احساس می

کردم کارم داردبه جاهای باریک می کشدخیال  می کردم یک

روز سقف سوراخ می شود و گونی گونی پول می ریــزدپائین.

درحالی که فقط شرّه ی اشک مانده بود و چشم های حسرت

من به زندگی گذشته . صـدای زن و بچّـه در آمده بود. می زدم

بیرون که ازتیر رس زخم زبان شان درامان بمانم.دریکی ازهمین

ایّام سرگردانی برخوردم به دوستی که با هم نان ونمک فراوان

خورده بودیم.پریشانی ام را دید و ازحال و روزم پرسید حقیقت

را به او گفتم.برّوبر نگاهم کرد و گفت ژاپن می آئی؟هاج و واج

نگاهش کردم و گفتم چی ژاپن؟ پولم کجا بود؟جواب داد خودم

برایت بلیط می خرم آنجا کار می کنی و به من پس می دهی.

غصّه نخور ،باهم می رویم ژاپن و در آنجا کار می کنیم.

جه دردسرتان بدهم یک فقره بلیط رفت وبرگشت برایم خریدوبا

هم آمدیم ژاپن .یک هفته بعدبه دستیاری دوستانی که داشـت

رفتیم سرکار.صاحبکارنگاهی به قدوبالای من انداخت وخوشش

آمد.ازقرارمعلوم خوش گذران واهل منکر و مسکربودو من شدم 

(بادی گارد)آقا.با تیپ شسته -رفته.چشم آبی وموی بوراروپائی

شدم مواظب نمی دانم چه چیزیک ژاپنی فسقلی.بعدازظهرها

چسان فسان کرده مرابرمی داشت و با آستین چلوخـوری می

رفتیم الواطی به خرج خودش.ولی روز هاهم برایش کارمیکردم

تا خیال نکند دارم سوء استفاده می کنم . اوّلین حقـوقم حدود

دویست وپنجاه هرارتومان بودکه دلارتحویلم می دادندو درسـال

۶۹خیلی پول بود.درواقع سقف وسوراخ وگونی ای که دنبـالش 

بودم پیداشده بود.فهمیدم راست می گوینـدنـابـرده رنج گنــج

میسّرنمی شود.خلاصه دو -سه سالی می شودکه دارم کـار

می کنم.

یکی دوباربه ایران رفته وبرگشته ام . این بارجوابم کردندو حالا

قرعهِ ی فال من به نام اینجا خورده تاخدا چه بخواهد.امّاحقیقت

 امر این است که دوری از وطن وخانواده و نـدیـدن بر و بچّه ها

خیلی آزارم می دهد و دلیل اشک ریختن من مو قع آواز خواندن

درهمین است.

وقتی حرف می زد با خودم فکر می کردم آدمی با تمام اهنّ و

تلپّ اش چه داستان تراژیکی است باپرسش های بی پاسخ .

خاکپور=دائی من می گفت تعمیریک ماشین در آلمان گران تر

از تعویض وسائل آن است . آیادر ژاپن هم همینطور است؟

ش=ضیق وقت انبوه تولیدسیاست های اقتصادی وبسیاری از

مسائل دیگرمعمولابه تعویض اولویّت می دهدتاتعمیر.گفتم سال

۶۹ که ازایران به ژاپن می آمدم نزدیک دوسال بود پای نوبت دو

حلـــقه لاستیک برای (ب ام و) عهد بوقم بودم.اینقدردست دوم

خریده به زخمش زده بودم بیشتر ازقیمت یک جفت لاستیک نو

شده بود.فروشنده نعاونی می آوردامّا تاچشم به هم بزنی چند

تائی بین خاصه -خلاصه ها تـوزیع می شد و باقی را پنهانی در

بازار آزاد می فروختندوعلی می ماند وحوضش.

غروب یک روزدر ژاپن از جلولاستیک فروشی رد می شدم دیدم

اینقدر لاستیک با رینـگ(ب ام و)روی هم چیده اندکه شده (برج

 ایفل)تازه این هادست دوم بودکه برای بازیافت جمع آوری کرده

بودند.یک میـخ یا میـله پنچرشان کرده بود وبا رینگ یک جا عوض

شده بــود.به یاد ماشین خودم می افتادم که هنــوز هم ازایـران

می نوشتند نوبت لاستیکش نرسیده است.از این طرف اسراف

و از آن طرف تبذیر و زدو بنـد. بیهوده نیست که در همان روز ها

می سرایم

                    شب و روزی تلف می سازم اینجا

                    پی آب و علـــف می تــــازم اینجا

                    برای بـردن مشـتی نــــــــــــواله

                    بهـای عمـر می پـــــــردازم اینجا

 

نوشته شده توسط جواد شجاعی فرد  در ساعت 1:50 | لینک  | 

 

قسمت۱۰۷     

...تـا گفت چه صـدای قـشنگی داری؟بخـوان تـا دیگران هـم گـوش کنـنـد هــردو

نـفـس راحـتی کشیـدیـم . فرصت افـتـاددستـش وشـروع کـرد دقّ دلی اش راخالی

کردن.هـمه برایـش کف می زدنـد واشک شوق ونوستالژیک غربت ،تــوامان از

گوشـه هـای چشمش جاری بود.

این برخورد مدرن وانسانی صاحبکار،مرابیاد اثرات موسیـقی دربالا رفـتن سـطح

تولید می انداخت که آنوقت ها توی کتاب های دانشکده می خواندیم.این هـا باعـث

نزدیکی بیشترمن وهموطن ما گردیـد.شــده بـودیم عین دراویـش قـدیمـی.گاهـی او

دم می گـرفت و من می خوانـدم ،گاهی من زمـزمـه می کردم واو می زد زیـر آواز.

بقیه هـم با خنده خنده به آن گوش می کـردند.به قول پدرخدا بیامرزم (شعـر گـویان

جان فدای شعر خـوانـان می کنند).باهم اخت شده بودیم وگاهی درددل هم می کردیم.

یک روزسفـره ی دلـش را گشودوعـلّت آمدنش به ژاپن رابا من در میان گذاشـت.

تخلیه ی اینگونه اطلاعات درآنجاکه ایرانی ها موراازماست می کشیدند تا بـرایـت

پاپوش بدوزند(وچه استعداد شگرفی داشتند که موضوع را به شقیقه ربط دهـنـد)

رسم نبــود.

سکـرت ماندن ،درشـت نـمائی،حـفظ اسـرارو بـل نـدادن دسـت این و آن که مـن

آنها را هرگـزنـفهمیـدم بـعـد هـا نـزدیک بـود کار دستم بدهدوچوبـش را بخـورم،

این هـا به نـوعی هویّت خاموش تعبـیر می شــد و تقریبـا بـدون استـثنا هـمه از

آن پـیـروی می کـردنـد .بـه قـول شـاملـو(کـوه ها باهمند و تنهایند /

همچو ما بی همان وتنهایان).

 توی این سال های نا اطمینانی وهریک ازگوشه ای فــرا رفتن(کا- گ - ب) وار

زنـدگی کـردیـم وگـذشـتیم ،درواقـع به میـدان انـقلاب رسیـده بـودیـم بـدون اینکه

آزادی را دور زده یاعـبـورکرده بـاشـیم .

می گفت من به سرمای زمستان حسّاسیت دارم این بود که توی این فصل ماشینم

را می فـروخـتـم می رفـتـم زیــر کـرسـی .اوایـل بـهـار (می نـی بــوس )دیگـری

می خـریـدم ودوباره شـروع می کردم بـه کـار. روزازنـو ،روزی ازنـو.ولی چنـد

سـال پیـش زمستان و تنبلی کـش پیداکرد واز زیرکرسی در نیامدم .بیکاری چنـد

ماه طول کشیـدوپشـتم بـادخـورد.هـرچه داشتیم با زن وبچه خوردیـم واجاره خانـه

پرداختیم یارفتیم این طرف –آن طرف وپـابـوس امــام رضـا .بالاخـره شـدیم یک

الـف آدم چـه کـنم چه کـنم وعـلاّف کــوچـه - خیـابان هـا.دربدر دنبال راه حلّی که

دیگـر نمی دانستـم چیـست .

 

نوشته شده توسط جواد شجاعی فرد  در ساعت 4:6 | لینک  |