قسمت ۱۰۹
....گاهی پیـراهـن چهار هزار تومانی را می شد هزار تومان خرید.هرازگاهی با
ایـما واشـاره ازفروشنده می پرسیدم تفاوت قیمت این پیــــــراهن با آن یکی دیگـر
درچیست؟ دوخت بغل یقه را نشانم می دادکه یکی ازکوک ها راکـم داشــــــت یا
کمی درشت تر بود و اصلا به چشم نمی آمد.این اجناس را می گذاشتــنــــد جزو
حراجی وارزان ترمی فروختند.درواقع آنهاازسوراخ سوزن عبور نمی کنند ومـا
می خواهیم باشتر دو کوهانه از مخرج جوالدوز بگذریم.
ساعت کارمابا ورزش و موسیقی صبحگاهی از ساعت هشت شروع می شــــــد
و تا شش عصر ادامه داشت بایک ساعت نهارو دو تا یک ربع که صـرف چای و
قهوه می شد.خب برای ضبط و ربط شعر بایــــدچه می کردم که بعضی وقـت ها
وسط کارمثل اجل معلّق سرمی رسید یــــــــامثل تریاکی ها گل می کردومن نمی
دانستم با آن چطور کنار بیایم.
مثــــــــل صابون تراشیـده ی خیّاطان قدیمی که موقع برش لبـاس روی پــــارچـه
علامت گذاری می کردند،مدادی گچی داشتیم که باآن تعـــــــــداد لوله های جوش
داده شده را روی هــــــر(پالت)پرشده می نوشتـیــم.صفحه ی فـلـــــــزّئی را هم
مثل تخته سیـاه کوچک روی ریلی می کشیدم تابـــــــرق جوشکاری چشم رانزند.
خب پس هم گچ بود ،هم تابلو ،هم شعرلبـریخته.کــــــــور چه می خواهد دوچشم
بینا.هر وقت سر می رسید شعر رامی نوشتم.
سرپرست کارگاه که باچشم حشره وارازدورهمه ازجمله مرا می پائیـــدخـــودش
را می رساند پشت سرم و می پرسید (وات؟)بدون اینکه ازکار بزنم نوشتـــــه ها
را به اونشان می دادم ومی گفتم(دیس ایزپـو ئـم)یعنی اینها شعرنــــــــد.درحالی
که می خواست انگلیسی اش رابلغـور کنــــد می گفت(وات پـو ئـم)یعنی چــــــه
شعری؟. من هم بلغور می کردم (پـو ئـم ایران)یعنی شـــعر ایرانی.مثل اردک از
حلقش صدا در می آورد(بئـئـئـئـئوووو)که معلوم نبــــــــودتکذیب است یا تاییدش
را دارد بالا می آورد.
خاکپور=( باخنده)آقای شجاعی این را باید دوربـیـن فـیـــــــــــــلم برداری ثبت کند.
ش=کوتاه بیا آقای خاکپور ،نگاتیو فیگور ما دیگربه چشم نمی آید.
خاکپور=ها ها ها ها ها ماشاللّه برای هرچیزی یک متلک دو پهلو دارید؟
ش=چه کنیم دیگه.کشتی ما وقتی تک و پهلویش درد می گیــــــــــرد دوپهلو به گل
می نشیند.
خاکپور=(خنده ی بلند)عجب؟
ش=خلاصه درپـایـان سـاعت کار بامداد یا خودکارشعر را روی کاغذ باطـــله ای
می نوشتم ودرخانه جرخ و تعدیل و پاکنویس اش می کردم.یکی دو دفــــتـرازاین
سیاه مشق هاراباخودم به عنـــوان سوغـات بردم ایران.یک روز صبــــــح که بــا
دوچرخه زود تــر ازهمه زده بودم بیـرون صفی ازبچه محصّل های تپّـل - مپّــل
را دیدم که پشت سرهم ،بدون اینکه برگردند وبه یکدیگرنگاه کنندباهــم حــــــرف
می زدندو ازجاده ی باریک میان شالیــزارهابه طرف مدرسه می رفتندواین شــد
پیکره ی شعری که بعدا فرستادم ایــــرا ن ودر (مجـلّه ی آدیـنــه )ی آن ســال ها
چاپ شد.
در صف کلاه
و
کیف
از کنار جاده های شیطنت
عبور می کنند
خطّ مستقیمی
از کلاس
و
خانه
خانه
تا
کلاس
روزهای رفته ی مرا
مرور می کنند
آه
کاشکی(صمد)برای شان
کتاب می نوشت.
............
خاکپور=به به ،به به ،خیلی قشنگه
ش=خوش خیالی آن سال های دورو درازکه می خواسـت به بچّه ها یـاد بـدهــــد
اگـر (دشنه )توی دست (ماهی سیاه کوچولو) باشـد،بقـیّـه ی ماهی های دریا بالــغ
می شوند.و دیدـیــم کــــه چگونه بــالــــــغ شـــــدیـم.
فسمت ۱۰۸
روزهاتوی اتاق درازمی کشیدم و به سقف چه کنـم چه کنـم
چشم می دوختم. این اواخرخیالاتی شده بودم. احساس می
کردم کارم داردبه جاهای باریک می کشدخیال می کردم یک
روز سقف سوراخ می شود و گونی گونی پول می ریــزدپائین.
درحالی که فقط شرّه ی اشک مانده بود و چشم های حسرت
من به زندگی گذشته . صـدای زن و بچّـه در آمده بود. می زدم
بیرون که ازتیر رس زخم زبان شان درامان بمانم.دریکی ازهمین
ایّام سرگردانی برخوردم به دوستی که با هم نان ونمک فراوان
خورده بودیم.پریشانی ام را دید و ازحال و روزم پرسید حقیقت
را به او گفتم.برّوبر نگاهم کرد و گفت ژاپن می آئی؟هاج و واج
نگاهش کردم و گفتم چی ژاپن؟ پولم کجا بود؟جواب داد خودم
برایت بلیط می خرم آنجا کار می کنی و به من پس می دهی.
غصّه نخور ،باهم می رویم ژاپن و در آنجا کار می کنیم.
جه دردسرتان بدهم یک فقره بلیط رفت وبرگشت برایم خریدوبا
هم آمدیم ژاپن .یک هفته بعدبه دستیاری دوستانی که داشـت
رفتیم سرکار.صاحبکارنگاهی به قدوبالای من انداخت وخوشش
آمد.ازقرارمعلوم خوش گذران واهل منکر و مسکربودو من شدم
(بادی گارد)آقا.با تیپ شسته -رفته.چشم آبی وموی بوراروپائی
شدم مواظب نمی دانم چه چیزیک ژاپنی فسقلی.بعدازظهرها
چسان فسان کرده مرابرمی داشت و با آستین چلوخـوری می
رفتیم الواطی به خرج خودش.ولی روز هاهم برایش کارمیکردم
تا خیال نکند دارم سوء استفاده می کنم . اوّلین حقـوقم حدود
دویست وپنجاه هرارتومان بودکه دلارتحویلم می دادندو درسـال
۶۹خیلی پول بود.درواقع سقف وسوراخ وگونی ای که دنبـالش
بودم پیداشده بود.فهمیدم راست می گوینـدنـابـرده رنج گنــج
میسّرنمی شود.خلاصه دو -سه سالی می شودکه دارم کـار
می کنم.
یکی دوباربه ایران رفته وبرگشته ام . این بارجوابم کردندو حالا
قرعهِ ی فال من به نام اینجا خورده تاخدا چه بخواهد.امّاحقیقت
امر این است که دوری از وطن وخانواده و نـدیـدن بر و بچّه ها
خیلی آزارم می دهد و دلیل اشک ریختن من مو قع آواز خواندن
درهمین است.
وقتی حرف می زد با خودم فکر می کردم آدمی با تمام اهنّ و
تلپّ اش چه داستان تراژیکی است باپرسش های بی پاسخ .
خاکپور=دائی من می گفت تعمیریک ماشین در آلمان گران تر
از تعویض وسائل آن است . آیادر ژاپن هم همینطور است؟
ش=ضیق وقت انبوه تولیدسیاست های اقتصادی وبسیاری از
مسائل دیگرمعمولابه تعویض اولویّت می دهدتاتعمیر.گفتم سال
۶۹ که ازایران به ژاپن می آمدم نزدیک دوسال بود پای نوبت دو
حلـــقه لاستیک برای (ب ام و) عهد بوقم بودم.اینقدردست دوم
خریده به زخمش زده بودم بیشتر ازقیمت یک جفت لاستیک نو
شده بود.فروشنده نعاونی می آوردامّا تاچشم به هم بزنی چند
تائی بین خاصه -خلاصه ها تـوزیع می شد و باقی را پنهانی در
بازار آزاد می فروختندوعلی می ماند وحوضش.
غروب یک روزدر ژاپن از جلولاستیک فروشی رد می شدم دیدم
اینقدر لاستیک با رینـگ(ب ام و)روی هم چیده اندکه شده (برج
ایفل)تازه این هادست دوم بودکه برای بازیافت جمع آوری کرده
بودند.یک میـخ یا میـله پنچرشان کرده بود وبا رینگ یک جا عوض
شده بــود.به یاد ماشین خودم می افتادم که هنــوز هم ازایـران
می نوشتند نوبت لاستیکش نرسیده است.از این طرف اسراف
و از آن طرف تبذیر و زدو بنـد. بیهوده نیست که در همان روز ها
می سرایم
شب و روزی تلف می سازم اینجا
پی آب و علـــف می تــــازم اینجا
برای بـردن مشـتی نــــــــــــواله
بهـای عمـر می پـــــــردازم اینجا
قسمت۱۰۷
...تـا گفت چه صـدای قـشنگی داری؟بخـوان تـا دیگران هـم گـوش کنـنـد هــردو
نـفـس راحـتی کشیـدیـم . فرصت افـتـاددستـش وشـروع کـرد دقّ دلی اش راخالی
کردن.هـمه برایـش کف می زدنـد واشک شوق ونوستالژیک غربت ،تــوامان از
گوشـه هـای چشمش جاری بود.
این برخورد مدرن وانسانی صاحبکار،مرابیاد اثرات موسیـقی دربالا رفـتن سـطح
تولید می انداخت که آنوقت ها توی کتاب های دانشکده می خواندیم.این هـا باعـث
نزدیکی بیشترمن وهموطن ما گردیـد.شــده بـودیم عین دراویـش قـدیمـی.گاهـی او
دم می گـرفت و من می خوانـدم ،گاهی من زمـزمـه می کردم واو می زد زیـر آواز.
بقیه هـم با خنده خنده به آن گوش می کـردند.به قول پدرخدا بیامرزم (شعـر گـویان
جان فدای شعر خـوانـان می کنند).باهم اخت شده بودیم وگاهی درددل هم می کردیم.
یک روزسفـره ی دلـش را گشودوعـلّت آمدنش به ژاپن رابا من در میان گذاشـت.
تخلیه ی اینگونه اطلاعات درآنجاکه ایرانی ها موراازماست می کشیدند تا بـرایـت
پاپوش بدوزند(وچه استعداد شگرفی داشتند که موضوع را به شقیقه ربط دهـنـد)
رسم نبــود.
سکـرت ماندن ،درشـت نـمائی،حـفظ اسـرارو بـل نـدادن دسـت این و آن که مـن
آنها را هرگـزنـفهمیـدم بـعـد هـا نـزدیک بـود کار دستم بدهدوچوبـش را بخـورم،
این هـا به نـوعی هویّت خاموش تعبـیر می شــد و تقریبـا بـدون استـثنا هـمه از
آن پـیـروی می کـردنـد .بـه قـول شـاملـو(کـوه ها باهمند و تنهایند /
همچو ما بی همان وتنهایان).
توی این سال های نا اطمینانی وهریک ازگوشه ای فــرا رفتن(کا- گ - ب) وار
زنـدگی کـردیـم وگـذشـتیم ،درواقـع به میـدان انـقلاب رسیـده بـودیـم بـدون اینکه
آزادی را دور زده یاعـبـورکرده بـاشـیم .
می گفت من به سرمای زمستان حسّاسیت دارم این بود که توی این فصل ماشینم
را می فـروخـتـم می رفـتـم زیــر کـرسـی .اوایـل بـهـار (می نـی بــوس )دیگـری
می خـریـدم ودوباره شـروع می کردم بـه کـار. روزازنـو ،روزی ازنـو.ولی چنـد
سـال پیـش زمستان و تنبلی کـش پیداکرد واز زیرکرسی در نیامدم .بیکاری چنـد
ماه طول کشیـدوپشـتم بـادخـورد.هـرچه داشتیم با زن وبچه خوردیـم واجاره خانـه
پرداختیم یارفتیم این طرف –آن طرف وپـابـوس امــام رضـا .بالاخـره شـدیم یک
الـف آدم چـه کـنم چه کـنم وعـلاّف کــوچـه - خیـابان هـا.دربدر دنبال راه حلّی که
دیگـر نمی دانستـم چیـست .
قسمت ۱۰۶
آقای خاکپـورببخشید داشتـم از ژاپن می گفـتم ولی از جابلـقا و
جابلسا سـردرآوردم به قـول بیـت قدیمی خودم
درد دل ها زبس که افزون است
دامن از اشک رود جیحون است
بعله هـمانطور که قبـلا یـاد آورشــدم سـنّـت های آسـیـائی درآنجـا هـسـت اگـرچـه
حالت برزخی دارد ودیـریـا زودبـا مـرورنـسـل هـا زایـل می شـود.مـوسـیقی شان
روی کلام ژاپـنی سـوار است اماتنظیم ملـودی وآهـنگ ها عمـومـا غربی اسـت و
بـه نظـر من بـا صـدای کـم جان وکـم بـردشــان نمی خواند.به استثـنای سمفونی ها
وارکستـرهای مجلسـی که بـا صدای پـرقدرت بـرخی خوانندگان آمـیـزه ی خـوش
آهنگی از کلام و موسیقی عرضه می کنـنـد.
یکی ازسـرگرمی های گاه به گاه من که غـم غـربـت وفشـارکاررا زایـل می کـرد
زمزمه ی پاره ای ترانه ها، ساختـن بعضی آهنگ ها،یـا خوانـدن گوشـه هـائی از
موسیقی ایرانی بود. طبیعـتا صدای بـرش لـوله ها ، کمپـرس دستگـاه ها،جـوش و
سنگ سمباده،نمی گذاشت که صدا به گوش این و آن برسـدوبیشتـربـرای پـرکردن
لحظه هـای خـودم بـه کارمی رفت.
من دوکریسمس را در ژاپن گذرانده ام.سال دوّم به مناسبت ژانـویه صاحب کاربا
برنامه ریزی وهمفکری قبلی برای نهـارازمـا دعوت کـرده بـود.امّا چـون سـنّـت
غـذائی ما با آنها تفاوت دارد، دست مان را بـازگذاشتـه بود بـه حسـاب اومـرغ و
گوشت ومخلّفات از بازارخریداری ،بـا آنهـا غـذا تهـیه کنـیم وبا خودمان ببـریم
که همیـن کارراکردیـم.بگذریم از ایـنکه بعدا مـتوجّه شـدیـم کباب جگـرو مرغ و
گوشت وسس مناسب آنهاخیلی خوشمزه ترازغذاهائی بـود که مـا فـراهـم کـرده
بودیـم.
بهر حال چون فهمـیـده بودنـد نیـمچه صدائی دارم بعـد از نـهـارمیکروفن و آمپلی
فایرو بلنـد گووبـنـدوبـساط دیگـررا آماده کردنـد تا بخوانـم .بـرای اوّلیـن بارکـــه
خواندم خانواده ی صاحب کار که در مجلس حضور داشتـنـد معتـقد بـودنـد چقدر
تن صـدای ایـرانی هـا بلنـد و حنجره شـان بـاز اسـت بعـد ســر شـوق آمـدنـد و
خـودشـان شـروع کـردنـد بـه خـوانـدن.
یکی ازچیـزهای جالـبی کـه دیـدم ایـن بـود که تـمام آهـنگ هـا را بـدون صـدای
خواننده اش دارنــد.شعـرچاپ شـده ی ترانه ها را می گذا رند جلـو روی شـان
،هـرجا که نـوبت خوانـنـده می شـد خـودشـان می خـوانـدنـد.تـوی پارک هـا در
روزهای تعطیـل ازصـبح کارشـان همیـن اسـت.نتیجتـا موسیـقی حضورگســترده
ای بـیـن مـردم دارد.(واکمن)همیشه در گوش جوانان هست وبه زخمه و نوای این
و آن گوش می کنند.
بهرحال من هم ضمن کار برای دل خود م می خواندم و زمزمه می کردم تا گـرم
وسـرد هـوا وغـم غـربت را فــراموش کـنم . تـو نـگوازمن دل گرفـتـه ترِی هـــم
هـسـت کـه تازه آمـده و من غافلـم.
قسمت صدو پنج
بازی گلف جزو بازی های ملّی آنهاست.گاهی زنان سالخورده ای
را می بینی که در زمین چمن خانه ی سالمندان مشــغول بـازی
گـلف اند.هر چند دقیقه به چند دقیقه یکی شان می آید و با
چوبی سرکج می زند زیر توپی کوچک و ماهوتی تا قل قل برود
بیفتد یا نیفتد توی سوراخ کذائی ملّی وچه جانی می کنندبرای
بالا ی سر بردن چوب ها .
همه از رده خارج و چسبانده شده به ادامه ی حیاتی پرامیدو
تلاش برای تنازع بقا،به رغم نزدیکی فنـا. چه جـدّ و جـدّه هـائی
تاشـده و فرسوده در خانواده هاهست که به خاطرحفظ
سنّت شـرقی ،مثــل مــاازسپردن شان به خانه های سالمندان
خودداری می کنند.اگـــر چـه امکانات رفاهی این خانه هاقابل
قیاس باجهنّم درّه ی سالمندان اینسو نیست .تازه (کوبایاشی)
کارگردان مشهور ژاپنی ازسپردن والدین و...به این خانه ها دید
انتقادی هم دارد.
ویدئو کلوپ ها ی بزرگ شان بـاپرسـنل فـــراوان پــرازفیــلم هـای
سینـمائی آکشن و سکسی آمـریـکائی و اروپـائی یـا بـزن بـزن و
رزمی آسیای جنوب شرقی و سامورائی.روزی ازفروشنده ی
ویدئو سراغ فیلمی از (توشیرو میـفـونـه)را گرفتم اصلا او را
نمی شناخت. در عوض تا خدا بخواهدنسخه بدل هائی
شبیه (نســل اژدهــا )یــا (سیلوستراستالونه)زیر دست و پا
ریخته است.
شب اوّل ورود به ژاپن یکی ازفیلم های خـانـم (اوشین)کـه آن
روز ها به دلیل پخش سریالی در ایران سمبل زنان زحمتکش ژاپن
به حساب می آمـــد از تلویـزیـون پخـش می کـردنـدنـه آن بـانـوی
پوشیده درلباس(کیمونو)بـودنه چیز دیگر بلکه زنی بودسراپا لخت
وعور،که (استریپ تیز)کنان به حمّام می رفت ودوربیـن درتـمـام
طـول استـحمــام ،پــائیـن وبـالایـش راحـراج می کرد لابـددرازای
دستمزدی که قبلا محاسبه وبعدا دریافت می شد.
من نمی دانم درمسالـه اخلاق که اعتبـاری ونسبی اسـت حق
دارم اینـطـــورمـطلـق اندیـش داوری کنــــم؟شــــایـدبـخشی از
این آفاق تجدّد که روزی روزگاری آوازه ی آزادی و تعقّلش گوش
فلک راکـر می کردهنـوزبـه این جنسّیت اوراق شـده ،نهیـلـیـزم
افراطی ،دردو داغ پائین تنه ای و ظاهرافمی نیستی نرسیده بود
که تولیدمثلش هم سطح تولیدناخالص ملّی باشد.وتودرمی مانی
درعصرعدم قطعیّت(هایزنبرگی)چرا دوبــاره بــرمی گــردی بــه
قطعیّت ونـوستـالـژی فئـــــودال زده و جیـب و جلیـقه و سـاعت
بغلی (خان)باهمان سورسات وتجاوزو سیورغال و تلکه و تسمه
ازکشاورز تک لا قبای بخور ونمیرکه دیدنش تمام دوره ی کودکی
،نوجوانی و جوانی را عقده دار می کرد تا امروز دقّ دلی را روی
سـرکسانی خالی کنی که خر وخرما را با هم می خواهنـدو در
شعرت بنویسی:
با اوّلین (تازه جاده)
ازدیلمان غمزده کوچیدیم
تا زاغه های حاشیه ی شهر
از مرزو بوم هر چه اصالت
کندیم
تا رخش های تازه
با زین و برگ تازه بیایند و
جولان دهند.....
آنوقت هربیله دیگ -بیله چغندری،لاپوشانی گناه آلود عمری یکّه
تازی خود و همپالگی هارا در کتابش جزو خدمات فرهنگی ردیف
کندبانام دهان پرکن(نامها ونامداران...)که پابر گرده ی گمشدگان
تاریخ به آلاف-اولوف آنچنانی رسیده اند.لابـدبزرگان مـا همین ها
بودندکه میرزای بزرگ دورخواب ،آرام، شادی ،زن وزندگی را خط
می گیردو یکسره می زندبه دامنه های برفگیر( ماکلوان)تادرکنار
همدلی وهمزبانی(گائوکآلمانی) چشمش را بـدوزدبه آسمان
بی رحــــم آن طــــرف (لنکران)و انا للّه وانّا.....
بعد آن(سکستانی)بدبخت و نادان بیایدسرش را ببرّدوبسپارد
دست جناب خالو قربان که ببرد تهران ودرخه ی سرهنگی-
قزّاقی بگیرد و دوباره انگلیس بشود نایب مناب نفت ومـنابع زیـر
زمینی ودور وبری ها بشوند مالک الرّقاب عصر مخبّط ها و هـزار
فامیل پاانداز بعد هم به قول اخوان (وبـردن ها / وبـردن ها / و
بردن ها/وکشتی هـا/وکشتی ها/ و کشتی ها...).آنوقت همین
گربه های مرتضاعلی را ببینی که دوباره چاردست وپا فرودبیایند
وسط میدان وکالت،وزارت ومثل برگ نارون هـر لحـظـه در بـادی
وزان ازجانب قدرت.
آنوقت دشمنان زر و زور و زربشوند متّهم به حیف ومیـل وســیع
بیت المال ،انقلابی بشودضدّانقلاب،(مصـدّق)بـرودغاز چرانی
احمـد آبـادو دق مرگی،اردشیر ریپـورتـر،زاهـدی،اقبـال،ثـابتی و
اشرف مردباره بشونـدسکّاندارخراب آبادی که بقول آن تعمـیرکار
رشتی بایدشاشید توی این چاه های نفت وگازتا این ملّت نفس
راحتی بکشد ومثل ژاپن روی پای کارورزی اش تکیه کندو لاعیر.
اینهمه کشته،اینهمه شهید اینهمه معلـول و اینهمه بـه قول لـرا
(خین و خین ریزی)بعد دست چرک و نماز قضا.
آقای خاکپورانگارماکناره ی فاضلاب تاریخ ایستاده ایم ودیگرچشم
زلالی نیست تانیـمه هـای شب ،سر در چاه کند و بـر تنهائی و
صفایدرون گریه ساز نماید . بااینهمه ورم درد،آنوقت تیم فوتبـالت
بعدازیک ماه جنگ اعصاب ازاسترالیا می بردتازه می شودچارمین
تیم اعزامی به جام جهانی و ما می ریزیم به خیابان که:
عزیزی / عزیزی / عجب گل تمیزی
محمد رضا عابد زاده / هم می گیره هم میندازه
درعوض فیلمت جایزه ی جهانی درومی کندامادریغ ازیک مصاحبه
سالم وبی ترس.وشاعرواهل قلم این ملک با کوله باری از نوشته
ونانوشته وشـاخک هــای تیــز حسّی می شـود هــمان حــکایت
(آمیزقلمدون اکبر رادی)،که چون پایان نمایشنامه اش مثل
باران بهاری توی سالن گریستم .
قسمت ۱۰۴
پسر صاحبکارمـا که مساحت کـارگاه ،خانـه،انبـار،حیـاط و زمـین
پدرش دو سه- هکتار و ماشین هـای سیک و سنگین وسواری
اش بیشتر ازسه - چار دستگاه بود، وقتی با مامی آمد خرید با
وسواسی بیمارگونه ابتداقیمت هاراتمام وکمال وارسی می کرد
وسرانجام ارزان ترین کیک رامی خریدبه قیمت صد (ین ) به پول
ما یعنی (صد تومان)تا به عنوان دسر بعدازشام خودش وهمسر
نازنینش که دخترکارخانه داری دیگر بودنصفانصف بخورد. وقتی ما
بهت زده نگاهش می کردیم بی خجالت می گفت داریم پول های
مـان را جمع می کنیم تا چند سال دیگر خانه ای بخریم.
خاکپور=عجب حکایتی؟ قیمت ماشین چـقدر بود ؟
ش=از ایران خیلی ارزانتـر.درسال ۷۰می شــد بـامبلغی معـادل
۲میلیون تومان به پول ما اتومبیلی خرید کـه دو مـــدل پائیـن تــر
باشـد.واین درحالی بـودکه دستـمـزد هرکـارگـرژاپنی مـاهیــانـه
ششصد -هفتـصـدهـزارتـومـان می شـد.روی این اصـل بـا اینکه
وسـائط نقلیّه ی عمومی(زیرزمینی وزمینی ودریائی وهوائی)اش
مردم راازداشتن اتومبـیل بی نیـازمی کنــدامـا کمتـرخـانـه ای را
می بینی کـه ماشینی تـوی پارکینـک مسقّف یـا شیـشه ای آن
پارک نشده باشد.و ازهـمـه مهـم تـر وضـع کشـاورزهـاسـت کـه
وسـائـط نقلـیـه ی بیشتری از دیگـران دارنـد.از ســـواری و وانـت
گرفته تاماشین باری بزرگ و کوچک برای حمـل ونـقـل محـصولات
کشاورزی باضافه ی ماشین آلات صنعتی برای شـخم و کشت و
درو و غیــــره.
مدیر داخلی ما همسر رئیس کارخانه بود از صبح پیش بند کار به
تن به همه سر می کشیدو طـرزکـاربا تمـام وسـائل ودستگاه ها
رابلد بود وحـرفه هـای مـردانه ای مـثل جوشـکاری وبــرش فلزات
و سنگ زدن و راندن لیفتراک و غیره را فوت آب بـود .
خواهر۵۰ ساله اش نیز که باما کارمی کرد،درهمـین حرفـه دوش
به دوش مردان بلکه بهتر وبیشتر از آنان کـار می کــرد وبـا آهــن
آلات سرد و چغر سروکار داشت.وقت نهار هم بـه جای رفـتن بـه
خانه ی خواهـرش کـه چسبیـده بـه محـل کارخـانـه بــود داخـــل
اتومبیل کوچکش نهـاری راکـه بـه صـورت سـاندویچ بـاخـود آورده
بودمی خورد و همانجا استراحت می کرد تا ساعتی بعدبـه کــار
بعدازظهر بپردازد .هیچکدام ازمامیل نداشتیم بااو کار کنیم چــون
کار یکروزه را در نصفـــــه روز انجام می دادو اگر کسی از زیرکـار
شانه خالی می کرد محـرمانـه می رفـت وگـزارش می داد و بـه
خودش نمی مالید.
خوی وخصلت های مشابه مادرآنجا هم به چشم می خورد.پسر
صاحبکارکه برخلاف اکثرژاپنی هاجوانی قد بلندو ورزشکار وخوش
تیپ بودبا دختربی ریخت کارخانه داردیگری ازدواج کرده
بودتاپولدارشود.موقعی که من مشغـول کـارشـدم همـسرش بـه
خاطراختلاف بامادر شوهرش خانه -زندگی را ول کرده به خانه ی
پدری اش برگشته بودوبرای شوهرش پیغام پسغام می فرستـاد
که برایش خانه ای جدای ازخانواده اش اجـاره کنـدتـابـرگردد.
خواهر زاده ام که باشوهرش دوست بودتعریف می کـردکـه مدام
ازمن می پرسـد زنـم خوشگل است یـانـه و مـن بـه خاطـراینـکه
تـوی ذوقـش نـخـوردمی گویـم چه حـرفـا می زنی تـو هـم،زنـت
مـلکـه ی وجاهـتـه ،بـرو از توی دلش در بیار و رسما ازاو معذرت
خواهی کن تا برگردد.
قسمت صدو سه
آنوقت درجهان سوّم نفرینی هر روز یک قشرنودولت، با ثروتهای
بادآورده وتفکّر عقب مانده،سربلند می کندتابــه دستاویزنظرگاه
انتقادی مثلاپست مدرن،ظفرمندانه لبخنـدتمسخربـه لب بگویــد
(نگفتیم آقایان جوجه فکلی ها نگفتیم؟) و ازبیخ وبن منکر تمـام
پیشرفت های مدرن در زمینه های فکـری ،فلسفی،فرهنگی و
تکنیـکی گردد تـا تـوسعه وعدالت اجتـماعی وتضـادّطبـقـاتی را
یکسره انکارکندویک کاسه برگرددبه (سنه ی جرت مئه)باهمـه
چیز آویزان برطناب تعلیـق و تـعلّق وهرطـور که دلـش خـواسـت
آزادی ودموکراسی وحقوق بشررا باز-تعریف کند.تاوان مضاعفی
که فلک زدگان وستمبران تاریخ هـم درازای سنّت های پوسیده
بایدبپردازند هم درقبال شبه تمدّن نورسیده .
بیهوده نیست که هدایت باشلواراتو کشیده درازبه درازمی رود
سراغ (پرلاشز)و نیمای مردستان نسبت علی خله رایدک می
کشد،خالو قربان می شودسرهنگ پیش کشی قزّاق و میرزای
تنهامانده مرغ وماکیان فریزری گردنه های (ماکلـوان)،شـــاعـرو
نویسنده،بـدهکار ژورنـالـیـزم تـوبـره ـ آخـوری ومنـزوی عرصه ی
(فمی نیزمی) مردساختـه که این روزها حتّی با سوراخ لایه ی
(ازن) رقابت می کند،چراکه دل ها ذربنـدعرقـه ی مـال ومـنـال
است نه اهل آن وحال.این است که یکی ازعلّیه ی عالیـه نالـه
می کند،دیگری بـه سیاق اقلـیمی،قـرار ملاقـاتـش رادرفـرانسه
زیـرپل رودخـانـه می گذاردوعکس می اندازد آن هم باحضورمادر
با جان برابرلکّاته.
زنـان هنرمند ازهمسران شـان جـدا می شـوند ومردان هنرمنـد
کاسه ی غیرت به دست زیرچرخ های کامیـون و پـرایـد و دووی
رقیب لت وپارمی شوند.فلان آدم هنرمندپس از سی سال قلـم
به تخم چشم زدن سوار(هیلمن)۵۶،نودولت بی ریشه همرنگ
لنــــز چشم علیامخدّره سوار بنز خدامیلیون تومانی .
متن هابه حاشیه رانده می شودوحوالی -حواشی می رسدبه
متن،و تمام تقصیرها می افتدگردن بی جربزگی و نازرنگی اهل
بخیه که بـه زیستن گلّه وار تن در نمی دهد؟ بـه قـول یکی از
شعـر های پیشترم :
سابقه ی چریدن نداری؟
صادر نمی شوی
در هویّت انگشت نگاری.
خب آقای خاکپور که همینطور ساکت به من خیره ای و فقـط با
گوش دادن،مرا به متکلّم وحده تبدیل می کنی دیگر برایتـان چه
بگـویم که نگفـتـه باشم.
خاکپور=واللّه آقای شجاعی من ژاپن نبودم .
ش=نبــودی که نبــودی،اینجا که تشریف داشتیـد.بـه هـرحـال
بخشی ازمسائلی را که در آنجا دیـدم بـرای تـان گفتم ،بـاتمـام
حسن و قبحی که درنتیجه گیری ها ، تداعی ها ،فلاش بک ها
و به صحرای کربلا زدن هایم هست .
مسائل اقتصادی ژاپن البته جالب توخه تر است .آنـجا علاوه بـر
اینکه بزرگ ترین پس اندازمردمی رادرداخل دارند،ترازپرداختـهای
خارجی اش آنـقـدر زیـاد است که درسال های اخیر بسیاری از
کمپانی های عظیم جهـانی را درآمـریکـا و اروپـا خریـداری یا از
ورشکستگی نجات داده است.
حجم نقـدینگی و پس انـداز مردمش از تمـام کشور هـا بیشتر
و بالاتراست.آنهانــه تنـهااسراف کارنیستندبلکه بسیارمقتصدند.
شب ها فروشگاه های بزرگش ازروزشلوغ ترنــد،چون فروشند
گان مـوادغذائی و پروتئینی ماژیک به دست قیمت شان را چنـد
(ین)پائین می آورندتا ازافت وافسادوسرآمدن تاریخ مصـرف آنها
جلوگیری کنندو ریسه ی خریداران منتظر شروع کنند بـه خریـد
به اصطلاح ارزان تـر.
درعـین حال مـغازه های خـرده فـروشی،گوجه فرنگی و سیـب
زمینی ومـورومیـوه وغیره وذلک راگاهی ازنرخ معـمـول پائیـن تـر
عرضه می کنندوتـودرمی مانی بـااین همه فروشگاه های بزرگ
و زنجیره ای که ازشیر مرغ تاجان آدمیـزاد را می فروشندچطـور
این خرده فروشی هاورشکست نمی شوندوهنوز فرصت عرض
اندام دارند.
قسمت ۱۰۲
بـه این نکتــه هـای مخـتـلف المنظـراشـاره می کـنــم تـا شـکل
بـرخـورد ژاپـنی هـارابـه زنـدگی و لازمه ی بلا فصل آن( غریزه ی
جنسی) از قلم نیندازم.
عدم تناسب روح شرقی آنان بـا تهـاجم بی مهاری که سرمایـه
سـالاری مــدرن ،بــرای شـان سـوغـات آورده هــم بـامـقـاومب
بی سرانجام نسل پیشین مـواجـه است هـم بـه استـحــاله ی
نـاگـــزیـرنسل جـوان کشیده شــــده و مـعـیارپـوچی زنـدگی و
خودکشی را روزبه روزافزایش می دهد.
فـرو ریخـتن همه ی ارزش های پیشین درمقابل اقتصادسـودورز
امروز،استفاده ازهرشیوه برای تهی کردن جامعه درقبال بهـره و
پول وجیب،رسیدن لیبـرالیـزم آرمان خواه اولیّه به سیادت انحصار
عقل ابزارو بی آرمان،فـقدان اخلاقیّـات تـرمـزکننـده دردهکـده ی
جهانئی کـه آقـای(مـک لـوهان)تحت عـنـوان بـرخـوردفـرهنگ ها
تئــوریــزه می کـنـد و آقـای(برتـرانـد راسل)آینـده ی ناگزیرش را
درکـتـاب(اخلاق زنـاشـوئی)مـطــرح می سـازد،آدمـی رابـه یـاد
آخرالزّمان ارزش هـامی اندازد.
داخل کیوسک های تلفن که درگوشه و کنارهر شهری فـراوانند
تصویرلخت ورنگی زنـان ودخترانی که بـه روسپی گری اشتـغال
دارندبه عنوان تبلیغات وتحـریک عمـومی،درچـارسـوی آنهـانصـب
شـده است ،بـاذکـرانـدازه ی قـدّ ،وزن،،سـن،دوربـاسن،سیـنـه،
کمر،رنگ مو،چشم،پوست،نمونه ی فیهاحالدون،نرخ همخوابگی
وغیــــــره.
شهرشهر فرنگ است واز همه رنگ است،یعنی نه تنهابیـا ببین
که بفـرما خودت را خالی کن تـا فاضـلاب ها خالی نماننـد. خـود
فروشی بی در وپیـکری بـا نام دهـان پـرکـن(بیـزنس سکس)که
به آن معنی استعلائی هم داده اند.
پـاانـدازی پاپیون زده ولوسی که تام نوعی تجارت را با خود یدک
می کشد.خـب وقـتی معیـارارزش هـاازصـافی وجـه نـقـدبگـذرد
(فـمی نیــزم)اّولیـن قربانی داد و ستدنهـائی آن است وهتل ها
می شود(هـتـل لاو)که بایدبه جای(هتل عشق)پـاتـوق فحشاء
ترجمه شود.
تـمـام کـابـاره هـا،عشرتـکـده هـا،حمـام هـای سونـاو...درتیــول
(یـاکـوزا)هـا یـعـنی (مـافـیا و لابـی)هـای ژاپـنی ،کـه هیـچکس
حتـّی جرات نـام بـردن آنها را نـدارد. بـدتـرازگـذشتـه ی مـا کـه
دیـوار زبان بسته همیشه موش داشت وموش همواره گوش.
از ۱۲ شب تا صبح ،دائـر-مـدار قـمـارخـانه هـا ،مـواد مـخدّر،شب
نشینی هـاوتـن و بـدن فروشی آنچنانی .با صـدای گوش خراش
موتورسیکلت واسطه ها وجاکش هـایـابـه قـول (شیون فومنی)،
(چانکش ها)درجاده ها واتـوبـان ها که حـتی ازمـزاحـمت پرسرو
صـدای شبانه شان نمی شود به پلیس شکایت برد.چراکه جرات
رسید گی به چنین جرائمی را ندارندمگر اینکه مامور از جان خود
سیر شده باشد.
هرساله دورجهان می گردندبرای صیدزنان و دختران زیباکه بیایند
و در ازای چک و سفته و دلار و ین، خود فروشی کننـد.ازاروپـای
غربی وشرقی و آمریکا و کلمبیا و برزیل بگیر برو تا چین و فیلی
پین و سنـگاپور و کره و مالزی و تایلـندو غیـره . آرایش یک دربـار
فساد و فحشاء بـرای استمرارجبّـاریّت سیم وسکّه و سود.لابــد
خانم (هیلاری کلینتون) در این شلم شوزبا،چیزی شان می شود
کـه درمجمـع جهـانی حقـوق زنـان درچیـن از(هـم جنس بـازی)و
(کورتاژ) دفـاع می کنــدتـا من مخـالف خـوان را هـمـزبان ارتـجــاع
ســازد.
آیـا دلواپسی همـین (الـیـنـه)شدن هـا وپیـش بیـنی هـانبـود که
فـریـاد(نـیـچه) و (کـافـکـا) را ازهمـان ابـتدا در آورد تا بعد(فـوکـو
یـاما)بشارت پایان تاریخ را سردهدیـا (مـارکـس) ازایجـادانـقـلاب
دائـم تـولـیدو درانـداخـتن آشـوب بـلاوقـفـه درروابـط اجتماعی و
تـلاطـم پـایـان نـاپـذیـریـادنمـایـد وعصـربــورژوازی را ازتمـام اعصـار
پیشین متمـایـزکنـدکه هـمـه ی روابـط را منـجمد می کند تا آراء
و عقـایـدمحتـرم بـه حاشیه رانـده شــود و بــه هـوا رودو هرچه
مقـدّس است دنیـاوی گــردد و تــزلـزل وبـحـران همـراه مدرنیته
بـه دنیــا آیـد،تـا(ماکـس وبـر) از غـرب و(شـریـعـتی) الـتـقـاطی
درشـرق ناله برداردکه سرمایه داری ماهیّـتـا مسرف ومـتـرف و
طالب رفـاه و مصرف و....است.
باسف اینجـاسـت که مدرنیـزم بااینهمـه پیشرفت ورفـاهی کـه
برای نوع بشرپدیدآورده به دستاویـزاین کـژراهـه هـا،لق لقه ی
زبان و انتـقادقشـری می شـودکـه در طــول تـاریـخ و هـرنـــوع
امـتـحان اجتـماعی، یک ضرب مردود شده است.
قسمت صدو یک
هم اتاقی اجباری ام این اواخرجوان هموطنی بودباچشم های آبی وموهای بورکه
وقتی به خودش می رسـید نقـش غـلط اندازبه خارجی هـا می زد، فریبنده ی چشم
خواهش مادینه هائی که نادانسته دربـدراینگونه ظـواهـرنـــد.
خودش هم می خواست بااین گول زنندگی ســرخانـواده ای پـلاس شـود تا بخورد
وبخوابد و به هر و ترش برسد. به همین دلیل شـبانه روزدر پی مخـرج کسـربـود
وبه صورت کسروکوچک - بزرگی مغزوکارکـرد آن کـاری نـداشـت.بک روزاز
زن میان سالی که با ما کار می کرد وخواهرزن صاحبکاربود پرســید شمادخترهم
دارید؟ حواب داد بله چطورمگه؟ دخترتان دوست پسرهم دارد؟ بـله چـطـور مگه؟
دوسـت پسـرش بـه خانـه ی شما هـم می آیـد؟ بـله چطـورمگه؟دخـتـرتـان چی،بـه
خـانه ی اورفت و آمد دارد؟خب الـبتّه .دورازچشـم شـما خلـوت هم می کنـنـد؟ نـه
دیگــه،نـمی گــذاریـم بـه اونـجـا هـا بکـشــه .
هـموطـن مـا کـه درسـرزمـیـن بی مـریـم،دنـبـال بکــرمی گـشـت وتـیـغ غـیــــرت
بومی اش به سـنگ خـورده بــود با نیـشخنـد معـنی داری گـفـت جـان عـمّـه ت تـو
گـفتی ماهـم بـاورکـردیـم.زن بیچاره که چارشاخ مانده بـود پـرســید بـرای خـودت
حـرف می زنی و برای خودت می خندی،چه می گوئی؟هـموطن ما بافحش پائـیـن
تـنـه ای جـواب داد،صبح تـاغـــروب بـامـا ایـنـجـا جـان می کـنـی آنـوقـت دل ات
خـوشــه کـه خـلــوت دخــتـرت بــا (بــوی فـرنـد ش)به جاهای باریک نمی کشه؟.
خودت خنگی یا ما را گیـــر آوردی؟
دم غروب ازفروشگاه سـرراه خرید می کردیم چشم هیزهم اتاقی ام به زن خـوش
بر و بالائی افتادکه بالباس جین مشغول خرید بود.جلو رفت وگفت شما خیلی زیـبا
هستید.ژاپنی ها به علت بد شکلی وبه مصداق نظریّه ی(جبران بیش ازحدّ متعارف
فروید)ازاین عبارت خیلی خوششان می آید.طرف شروع کرد به تعـظـیـم وتـشکـر.
هم اتاقی ماکه مثال گدای سامره کوتاه نمی آمد ادامه دادآیا حاضرید مابا هم دوسـت
باشیم؟ زن بیچاره که دست و پـایـش را جمع کرد ه بود جواب داد ،نـه مـن شـوهـر
دارم.هم اتاقی ما که ازرونمی رفت گفت،هـفـتـه ی آیـنـده با من به کاباره می آئید؟
زنک بیشتر تعجب کرد وجواب دادگفتم که من همسر دارم .طرف که مثل کـنه به
اوچسبیده بودگفت خب،داشـته باشـید من که باشوهـرتان کاری نـدارم.زن وراندازش
کرد وپرسید، شما چطورازیک زن شوهردارچنین تقاضا ئی می کنید،مگرخودتان
( خانواده وگرل فرند )ندارید؟ ومن ازفروشگاه زدم بیرون که شاهد دماغ سوختگی
نباشم.
شبی دیگرزنی غمگین باسروسیمای پریده رنگ،پشت میزهمان فروشگاه نشسته بود
و با صاحب مغازه که زن میانسالی بودصحبت می کرد .دوباره آتش جنوب شهری
هموطن ما گرگرفت.کنارش نشست وبااوبه کفتگوی جسته-گریخته پرداخت.صاحب
مغازه درآمد که بیچاره خیلی ناراحت است چون از همسرش جداشـده وبا بچّـه اش
درخانه تنها مانده است.هم اتاقی ما طمع اش بیشترگل کرد ودستش را گذاشت روی
پاهای لخت خانم و همینطورکه ماساژمی داد پرسید،راستی چراپاهای تان مو ندارد؟
زن بیچاره که آن رایک سوال بی شیله-پیله می دید که می خواهد از روی دلسوزی
زمـیـنه ی بحـث راعوض کــنـد گـفـت نـژاد زرد بدن اش کم موست .بعـد بی خیـال
دست پـسره راگذاشـت زیـربغـل اش وگفت که اینجاهم مـوندارد.بعد به پائین تنه اش
اشاره کرداینجاهم همینطو.همه ازاین سادگی زدیم زیرخنده.بیچاره مثل سالن تشریح
عملا داشت به سوال یک خارجی جواب قانع کننده می دادواصلاحس نمی کــرد که
این سـرتق دارد ازاو سوء استفاده می کند.
شبی دیگردرغذاخوری ایستگاه یک مترونشسته بودیم وداشتیم برای شام ماکارونی
می خوردیم دوتا دخترژاپنی که یکی شـان آب ورنگی داشـت سـوارپـلّه بـرقی می
شدند.هم اتاقی ماروکردبه اووباحالت لمپنی گفت (جون بخورمت)دخترک که
خیال می کرد مشکلی پیش آمده ویک خارجی احتیاج به کمک دارد با پلّکان فرود
برگشت وباانگلیسی خلاصه پرسید(هـلـپ،هلپ)یعنی کمک می خواهید من که
اوّل خیال می کردم برای گیردادن برگشته مودبّانه گفتم (نو،تنک یو)ناباورانـه
سوارپلّه ی بالابرکه می شددوباره هموطن ما بوسه ای دوقبضه بـرایــش فـرستــاد
وداد زد(جون جیگرتوبخورم).دخترک ازهمان بالابه انگلیسی - ژاپنی گفت
(یـورفـرنــد ایـزبـاگـا) یعنی دوست شما دیوانه است؟ وبا انگشت به پیـشـانی
اش اشـاره کـرد.بـهانـه افــتاد دستـم ،من هـم بـا انگشت زدم بـه پیـشـانی وســرم را
بــه علامت (یس یس)تکان دادم که یارو شـاخ را بکـشـد.خوشبختانه به خیـــری
گذ شـت .کشـید و رفـت .
این ها بـرخـورد دوفـرهـنگ قـارّه ای مشتـرک بودکه یکی خودش رامرکـزاخـلاق
می دیـد ومثـل دوره ی پیشامدرن ادای جاهل هارادرمی آورد ودرجامعـه ی مـدرن
وبـه قـول خـودش بی اخلاق داشت ارتزاق وپس اندازمی کـرد ،تازه دو قـورت و
نیمش هم بـاقی بـود.
قسمت صدم
خاکپور= عجیبه ،می گویند اینقدر تیراژبالای کتاب وکتابخوانی دارندآنوقت
چطورنتوانسته اندجلواین کارهای ضدّ فرهنگی را بگیرند؟ علّت چیه ؟
ش=به قول (فریدون تنکابنی) به علّت (پول ، معـیارارزش ها)
که تـمام جوامع دوران معاصر راتحت اشعاع قرارداده است.
خاکپور= یعنی با وضع قوانین هم نمی توانند جلواش را بگیرند؟
ش =که چی بشود؟ ساختارجامعه ی خود را به هـم بـریـزنـد،بــرونـد طـرف
اقتصاد برنامه ریزی که امتحانـش را بـدتـر پـس داده اسـت ؟ا
انسـان بی افسـاروسـود پرسـت که بـه هـمه چیـزابـزاری نگــاه می کـنـد،شـب
وروزدروغ می گـویــد،یـکروززیـرپرچم عرضـه و تـقاضـا می رود،روزدیگر
تـحـت لـوای جامعه ی بی طبـقه ی توحیدی وبی توحید ی است تا جیبش را پـر
کـنـد،ایـن چـیـزها حالی ش نیـست.خـیـلی که هـمّـت داشـته باشـد مــوقع خطــر
مـال و اموالـش را بـرمی داردواز کـوچـه ی عـلی چـپ می رود (دوبی)،از
مایکل جکسون که بـرای فـرارازمالـیـات کشـورش را واگـذاشت و رفـت
آنـجا رحـل اقـامـت افکـند کـه بیشتر عـقـل دارد؟
مـن چـنـدان فـریـفـتـه ی شـعارهای چـپ زده نـیستـم وتـئــوری آرمـانی آنها را
هـرگـزدرهـیچ کجا قابـل پـیاده شـدن نمی دانـم ،بـاایـنهمه غـرایـز بهـیـمی کـه در
سرشت نوع بـشروجود دارد وبیـشتـرازقوانـیـن جـنگل مولا آب می خوردهـمین
هسـت کـه هسـت یا به قول ترک ها (بودور که واردی)
بـیهـوده نـبـود(نیچـه)درپـیـدایـش دوره ی مـدرن فـریاد بـرآورد (گیـرم خدا
راازمردم گرفـتید بجای آن چه می گـذارید؟(نـقـل بـه مـضـمـون).
بیچاره خیال می کردآنهمه جنایاتی که کلیسا درقرون وسطی مرتکب شـد بـرای
خاطرخـدابــود.ایـن ازمضـاربـربـریّت یابـبـریّـت تکـاثـریـا حـرص زرپـرســتی
است که این باردرشکلی جدیدتروبی رحم ترسربرداشته وفکـرنـمی کنـم تا دنیــا
دنـیـاسـت ازبسـیـط زمیـن بـرچـیـــده شــود وفــقــروبـی عـدالـتـی روز افــزون
همیـنطورشـعـارزده وپـادرهـوابـاقی می مانـد تا دیدن تصاویرکودکان گرسـنـه ی
آفریقائی که روزبه روز اضافـه می شـود لـقـمه ی روزانه ات را زهـرمارکـنـد
مگـراین که معـیـاراخلاقی - اقتصادی قـابل اجـرای دیگری جانشیـن آن گردد کـه
نمی شـــــــود وخـداکنـــد اشـتبـاه باشـد که بگویـم نخـواهـدشــد.
سـال ها درزمیـنـه ی عـملی وعلـمی-اقـتـصـادی،بـسیـاری ازکشـورهای پیـشرفـته
با ادغـام سـوسیـالیزم وسرمایه داری یا چه می دانم اقتصاد ارشــادی درپـرکـردن
ایـن درّه ی عـمیق طـبقاتی قـدم بـرداشـته ،حداقل جـوامع صـنح آمـیـز تری روبـه
راه کرده بودنـد ،متاسفّانه بـه اسـتثنای دوسـه کشـوربقـیـّه بـه هـمـان سـیستـم تاراج
گذشته برگشتـه اند.
.چـه می دانـم شـایـد ما اشـتـباه می کنـیـم وهـنوزقـصـد دفاع ازسـنّـت هــای سـنگ
شـده را داریم .انگار ایـنکه می گویـنـدهـر سیـستـمی محاسـن و معـایب خـودش را
دارد پـربـیـراه نـیسـت، حالاکـه ســمـبه پـرزورشـــده وهــرنــا اهــلی تــوجــیـه نـا
مــردمـی هـایــش را ازآیـن بـهـا نـه جـوئـی هـامی گــیـرد ومی گوید به قول قدیمی
ها بـرای هر بی نـمازی در مـسـجد را نمی بندنـد.
بـایـد تـمام مـردم دنیـا فـقـط قــدقــامـت بـبـنـد ند تـااوضـاع واحـوال عالـم درســت
شـود.خوشحال شدیم الحمدللّه فـریـادهـای عـاصـی مـردم رابـه گـوش جـان شنـیـده
اند ومفـرّی باز می کنند. دو باره خوشباوری گل کرد ، زدیم به سـیم آخر،تعـریـف
کـردیـم وهـمه راآوردنـد وبـاهـم قـامـت بـستـنـدودیــدیـم ای وای دوبـاره رودســت
خـورده ایـم .بـدتـر شـــد کـه بهـتـر نـشــد.انگـارطبـقات بدبخـت وپائـیـن دسـت که
حالا قشـرمتـوسـط هـم بـه آن اضافه شـد ه مثـل مرغ عـزاوعـروسی بهرحال بایـد
سرش بـریـده شـود تـا شـکم سیـری نـاپـذیـرمعـدودی رابه اصطلاح پرکـنـد تا مثل
ایـن روزها بالابـیاورنـد و سروروی دنـیا را بیـالایـنـد.
