قسمت ۱۲۵
دراین عصرکه روشنگری ظاهرارویا زدگی را جواب کـرده،بـه عقـلانیت انتـقادی
وتاویل وتفسیرمخاطب و پسامدرن هم رسیده کاربرعکس است.حالاانگار تکــیه بـر
تقوا و تدبیـرو تامل و...هم لازم است.گیرم در کشورهای پیشرفته بیشـترودرجهان
سوم یا پیرامونی کمتر..هنوز هم ادبیات مـــــا با مـیزان الحـراره ی خلاف عرف و
اسکیزونی وشیدائی و...پائین - بالا می رود.چه می دانـم شـایـد نفـسِ رهـــائی دورِ
خلاقیّت اساطیر الاوّلین تـاب می خورد.یا به قول پیر قــونیّـــــــه :
هر کسی کاو دور مانــــد از اصل خویش
زود یابد روزگــــــــــــــــار وصل خویش
جامعه ی جوان ما،مثل همه جای دنیا ارزش هایش بر می گرددبه معاش و تلاش و
تخصّص واعتبار اجتماعی و خانه وماشین و...هیچکس حاضـر نیست این موقعیّـت
ها را باهنر طاق بزندکه لنگش به هواست.اگر بزند هم باسینما یا تلویزیون می زنـد،
که نانی درپس وپشتش هست.نمی دانم هنرتجسّمی وموسیقی راهم بایـد به آن اضافه
کنم یا نــــه؟
قربان شما هم رفتید خواستگاری،نگوئید اهل قلمـید. بفرمائیــد دانشجوی مـعقــولات
هستم وخیلی کم به منقولات سرمی زنم،برخلاف (عُبـَیــدزاکانی)که گفت:چند بگویم
(سگ ازچنبرجهانیدن بیاموزومطربی پیشه کن وگرنه تورا درمدرسه بگـــذارم تـا
مرده ریگِ علم بیاموزی وبرای تمام عمر بیچاره شوی.(ببخشید که نقل به مضمـون
من به زیبائی و کمالِ اصلش نیست).
اما دنیا بدون حجّت باقی نمی ماند.گرایش من به جوانانی است که می خواهندحجّت
زمان وزمانه ی خود باشند.یعنی درناصیه ی آنها نوررستگاری تـُتـُق بزنـــد.به قول
معــروف :
یا مکـن بـا فیلــــبانان دوســـتی
یا بنا کن خانه ای در خورد فیل
من نمی توانم با هرفیلبانی پیوند دوستی ببندم.درخطه ی جنوب با متـرجـــمی آشنــا
شدم و یک کتاب از بهترین داستان های جهان را او ترجمه ومن ویرایــــش کـردم.
وسال ها پیش ِدوستی است که قراربود چاپــــش کند.
اوهمیشه بــه من از روی شوخی می گفت (چطوری پیرمرد).ومن جواب می دادم
پــــیرمرد پدرته،چه می دانم شاید به جوانسری هایم اشاره داشت.می دانید من مثل
آدم هـــــائی که وقتی ازگورستان می گذرنداوّل بیادمرگ خودشان می افتند،احساس
پیـری نمی کنم.چـــون موقـع انقلاب ۳۶ سال بیشتر نداشتم و هـنوزهم احساس همان
وقـت هـارادارم.لابد به من خیلی خوش گذشته است.
یک روزمنشی اتاق مارفته بودمرخصی وخانمی به جانشینی او آمده بودخوش بیان
ومدیرومدبّروخو ش خلق .که به سن وسال جوانش نمی آمد اگرچه هـــمسر داشت.
روزی به ایشان گفتم شمامثل خانم های پخته ی فــرهنگی عمـل می کـنید.جواب داد
اتفّاقا مادرم فرهنگی است ومن بیشترازاوآموخته ام تا پـدرم که آدمِ بی زبانی است.
روی میزش یکی ازکتـــاب های ( گارسیا مارکز) بود که داشــت می خواند.
یامثلاخود شما،به خاطرتربیت ،توارث،مطالعه و....فنّ بیـــان تـان به بسیـــــاری از
جوان ها نمی خورد.این خصلت ها در فـرداعتماد به نفس ایجاد می کند.شاید همین
برخوردهاست که مرابه بعضی از شماها نزدیک می کند.وگرنه دراین سال ها ی
به قول سعدی (مَئـونـت)که جامعه را در خود فرو می بَرَد یا از خود فرامی خواند
ازآن ها دورم و بیشترنگران آینده ای هستم که دارد برای شان رقم می خورد.
می دانیدعزیز،دنیا فقط کتیرا و ژِل و تی شرت وکفش ورزشی وجیـن وادا-اطـوارِ
به اصطلاح مایکل جاکسُنی یامنقل جَکسُنی وفیها خالدون نیست.خیلی طــــول نمی
کشـد این ها رنگ عوض می کنند وزندگی سامان ِخودش رامی گیرد.که بیشتـــربا
واقعیت سروکاردارد که مال ما معمولا تلخ است.اینها بیشترمسکنّی درمقـــابل درد
های اصلی اندوآن رامعالجه نمی کنند.زندگی اجتماعی قیدوبندهای خودش را دارد
که اوج تبلورش درقانون های اعتباری رقم می خورد،هر جا به نوعی واغـلب به
نفع اقویا.تومی مانی وترس ولرزت ازاین منع و منیّت های هردمبیل. وگرنه انسان ِ
مخالف از آسمان به زمین نمی افتد.او هم معجونی ازهمین غرائزوحــوائج بـرآمده
یابر نیامده ومتا بولیزم طبیعی است.سرکوب شـــده یا رها شـــده .
دیـــــروزآنارشیـــزم لجام گسیخته، امروزنهیلیزم آب و رنگ خورده ی ابــزاری.
ملاک پیشرفت وتکامل درنبض پالوده وخون تصفیه شده می زنـــــد،که اتــّفاقا در
همین ورطه ها به چشم می خورد.آمیــــزه ای ازبصیرت ودل آگاهی ِفرهـیخته که
فصلی نیست بلکه همیشه درسیرِتکاملی جامعه به دست می آیـــــد،که معمولانــادر
است ودرمعیارروزمرّگی نمی گنجند.وای کاش من شایسته ی هـــــمجواری با این
گونه جوانان باشم.
خاکپور=شکسته نفسی می فرمایید آقای شجاعی، من شاهد برخــورد شماهستم،
وازربان خودشان هم شنیده ام .
ش= شنیدن کی بود مانند دیدن و دیدن کی بود مثــــل شنیدن
خاکپور=حالاچرا قبل ازآتش زدنِ سیگاراوّل کمی تـوتـونش را می ریزیـد بیرون؟
ش=به قول قزوینی ها(بـَبـَم جان همه چیزرا که نمی شود به درون ریخت).
خاکپو=راستی آقای شجاعی روحیه تان خیلی با نشاط است واقعـاآدم شادی هم
هستید؟
ش=نخیر،من هم توی این نقاب آدم ها راگول می زنم. برخلاف نظرجنابعالی من
آدمِ ازدرون عمگینی هستم که همیشه ( خُل )به اضافه ی(واره هایش) رابیـــرون
نمی ریزد.آدم بی غمی از من پرسید چرا حافظ گفته :
در انــــــدرون من خسته دل ندانم چیست
که من خموشم واودرفغان و درغوغاست
گفتم قربان آدم گاهی بی احتیاطی می کند واسهال می گیرد.ازقرارمعلـوم یک روز
جناب حافظ، ازشیراز آمده بود تهران،رسـیدبه میدان انقلاب دیـد خیلی شلوغ است
ازخستگی رفت یک لیوان بزرگ آبِ آلوی خیس کرده خوردولینت مزاج گرفت.
خاکپور=(باخنده ی بلند) مرسی، مرسی.
ش= ولی تا حالا نمی دانستم هم ولایتی هم هستیم؟
خاکپور=(باتعجّب)،چطو مگه؟
ش= آخه ما شرق گیلا نی ها هم به (مِـس) می گوئیم ( مِـــرس).
خاکپور=( باخنده ی بلند کف می زند).
ش=بله،ما باریختن کمی توتون ازسیگارمان اذنِ دخول می گیـریم.ازقید یکی- دو
پُک اش می گذریم تا تذ کره ی بقیه ی دود ها زود تر صادر شود.
خاکپور= چه مقدارش را تجربه کردین؟
ش= بستگی به (آیه های روشن ِگوگردی) دارد.
خاکپور=(باخنده ی بلند)،یعنی کبریت،سرش بهتر آتش می گیرد؟
ش=نخیر،ما سروته یک کرباسیم .هم سرمان خوب آتش می گیردهـم بلا نســبت
تـــه مان.به نحوی که خاکسترش می ریزد روی فرش و موکت(خیــال کــردی ما
فرش ماشینی نداریم)،تا خانم غیرازشعرچیزی برای رُفت و روب داشته باشـــد و
نیفـتد توی خطّ (فمی نیزم) بـَدَلی.ایشا ن اسم بنده را اخیراعوض کرده گذاشته انــد
(جواد آشغالی).
راجع به نشاط ظاهری ِمن که گفتید به نظرم نوعی عکس العمل منفی اسـت که بـه
آن رو می کنم.(انجمن کساخُله )ی ما می گوید تمام کسانی که به نظر شاد می آینـد
معمولاغمگین ترین آدم ها ی دنیا هستند.
خاکپور= هـه هـه هـه هـه،ولی ضرب المثلی می گوید:کسی که گریـه می کند
یک درد دارد، اماکسی که می خندد هزار درد.این در ابتـدای فیلمِ ( هنرپیشه )اثر
محسن مخملباف هست.
ش=چی حرفا ؟مخمل بافی و هنر پیشگی؟ باید توبه ی نصوح بفرمائید.
خاکپور=نه والله ،هست.
ش=بله، مخمل بافی که تمام شود ازاین حرفا هم می زننـــد.من هـم وقتی با یکی
آشنا می شوم اصلانمی داند غمگینم،بعدهمین که بامن چِفت شد رَم می کند.
خاکپور= چون درون تان ناراحت اسـت؟
ش=مثل (دوریان گریِ)اسکاروایلد یک طرفم تیره ست یک طرفـــــــم روشـــن
مثل (آقا رضا) ،نانوای سرِ کوچه ی ما توی محله ، بیچــاره اینقدر توی تنور نـان
چسبانده بود یک طرف ِ صورتش سیاه - سوخته تر از طرفِ دیگرش بـــــود.بله
دوست عزیز من به خرگوش رفته ام که به اعتقاد دیروزی ها وگاهی امروز،فقط
یک طرفش حلال است.بعضی چیزهامثل ماهی(اوزون بورون) تماماحـرام اسـت
ولی آب شنگولی ها (زرنیخ )هم که باشد با (زرخینی) می خورند.
یکی ازآشنایان ماکه کمترمی خندید توی مهمانی روزنامه برمی داشت ومی خوانـد
وبااین بهانه ازخندیدن امتناع می کرد.اما چون گوشش به ما بود ،چند لحظه بعد می
زد زیر خنده ومی گفت آدم رابی خودی به خنده می یاری.چون می دانســتم کتاب
خوان هم هست ازقول (بِـرِشـت)متلک می پراندم(آنکه می خندد هنوزخبرهولـناک
را نشنیده است)لب ور می چیدو به روزنامه خواندنش ادامه می داد.
(چخوف) در جایی نوشته بود :روزی یکـــی از داستان های طنزم رابــرای کسی
می خواندم وضمن آن خودم ازخنــده روده بُـرمی شدم.اما طرف انـگارنـــه انـگار
نـه تنها نمی خندید بلکه ازمن سوال می کرد چرا می خنـدم .این هـــا که خنـده دار
نیسـت. پشت دستم را داغ کردم دیگربرای اوچیزی نخوانم.(نقل به مضمون).
خاطرات فراوانی در این زمینه دارم.
خاکپور=در مورد همین مساله؟
ش=بله،من درتنهائی با عبارات ومعانیِ (پارادوکسیکال)خیلی ورمی روم.مــوقع
نوشتن هم ازآنهادربیان مجازی استفاده می کنم که مستقیما به جائی برنخــورَد.یک
بارتوی اداره درقزوین نمی دانم چرادوستِ همکاری باعصبانیّت بــه خانمی که او
هم همکارما بود گفت:فکر می کردم از من احمق ترم پیدا می شـــه؟ روبه اوگفـتم
خُب بعضی وقتا آدم اشتباه می کنه،حالا بازشما کوتاه بیائی بهتره.درواقع واســطه
شده بودم که بگو- مگو کش پیدا نکند.وپیدا نکرد وهــمکارما راازاتاق بیرون بردم.
فردابه محض اینکه چشمش به من افتادپرسید ناکس دیــروزچی گفتی؟دیشب موقع ِ
خواب یادم آمد وخنده ام گرفت.
اخیرادرروزنامه خواندم قاتلی گفته بودمن گلوله مستقیم به مقتول که بامشت گــره
کرده جزوتظاهر کنندگان بودنینداختم بلکه به طرف زمین شلیک کردم گویا کمانــه
کرده خورده به ایشان.پرسیدندولی شما گفته اید پشت شان به شما بوده چطــور بـه
شقیقه ی ایشان خورده یاروکه پشتش گرم بود جواب داده بود حتما موضـوع بـه
شقیقه ربط دارد دیگه.
خاکپور=باخنده ی بلند
ش=حالابچّه ها هر وقت توی سوال و جواب درمی مانند می گویند جای جواد
خالی.
خاکپور=پس شده اید ضرب المَثل؟
ش=نخیر، تفریق مِثل برخلافِ تولید مِثل.
خاکپور=آقای شجاعی شما راخسته کردم. سوالات فراوانی داشتم که دلم می
خواست ازشما بپرسم ،انشاءالله بماند تا فرصتی دیگر.ازشما خیلی تشکر می کنم
که مرا پذیرفتید چون می دانم که تن به مصاحبه نمی دهید.
ش=خیلی از شما ممنون ، مدّت ها بود دلم می خـــواست بخشی ازخاطـــرات
زندگی ام را بنویسم اماازخود نوشتن مشکل است. مصاحبه ی شما بهــانه ای به
به دستم داد تا داغ دل از کهتر و مهتر بستانم .در واقع این ناگفته ها به بهانــه ی
مصاحبه بود.والاّ بعضی بخش ها نوعی خودنوشت وسفرنامه وخاطره نویسی و
و ...و....است که در اینجا جمع شده.بسیارازشما سپاسگزارم.حوصله تان راسر
بُردم.
......................
پایان