روزمرگی و روز مرّه گی - دنباله ی سفرنامه ی بلژیک

 

 

پسرم(شری) که درمرورخاطرات خود ســـراغ دوستان پیشین رامی گــرفـت ،از

خبــردر گذشت(علی رستگار)دراثرتصادف اتومبیـــل میخکوب می شود.ازحال و

روزهمسروبچِّه هایــش می پرســـد.از برادران سهیلا،ازمعبود،از اکبرتقی نژاد،

از اکبرجنوبی،از خانواده ی ابــــرونی وچگونگی در گذشت نرجس دخترشان که

بابیماری کلیه دراوان جوانی درگدشت،(میکه)دربخش بیماران کلیـــوی کارمی کند

تا می فهمد،ازترس به او پیسنهاد آزمایش کلیه می دهـد.نسبت فامیلی،سابقه ی درد

 کلیه ی(شری)همسرش رابه این پیشنهاد مصّر می کند..اما شـری به او یـاد آوری

می کند فعلا مایل است به خاطرات گذشته برگردد.ازما ریسـه ی خنـــده است واز

 (میکه )ادامه ی نگرانی وشستن ظرف که سرانجام (شــری )آن را تمام می کند.

به سالن برمی گردیم ،به تماشای شوی موسیقی درکناردریا.رقصندگان بـــــا انبـوه

شـــــاد و شنگولِ کودکان وبزرگسالان کف می زنند وخود رامی جنبانند.همه چیـز

درگذارشادابی وسرگرمی جریان دارد وبرای دنیای پرتضاد وتــــنش ما ســوقـاتی

سوال به ارمغان می آورد.جهان سوّم درگیـربا تمام خواستـه هـای برنیــــــامده،که

همواره برآن انگ ممنوع می خورد،اینجایکسره مصنوع جلوه می نماید.وچـه ارج

و قُربی دارد(شمـع) دراین سامان که خیال می کردیم فقط درشعـرو ســـــــرزمیـن ِ

گل وبلبل پیدا می شود.ولی ما درواقع فقط حرفش را می زنیم درحالیکه اینجاازکنارِ

هـرکافه ای می گذرید روی میزها توی ِجاشمعی ِپایه بلند و کوتاه شعله های رویائی

به چشــم می خورد.مثل جهارشمع روشنی که (میکه)روی میزردیف کرده اسـت.در

واقـع ما فقط دود ودم ِواقعی وشعری ِآن را داریم واینها روشنـائی بی دود و بـــو و

معطـّرش را.

می پرسم چرااینهمه به شمع بها می دهید؟می گوید درفرهنگ ِبلژیک ایجاد فضای

آرام بخش زندگی ازاولویّت بر خوردار است وگوشه - کـــنارهـــرخانه ای ازجا

شمعی های روشن وخاموش پـُرند.

به قول قدیمی هاازجابُلـقـا تا جابُلـساحرف می زنیم تا پلک ها یِ ما یکی - یکی از

خواب سنگین می شود.آخرین آداب (تخــلّی) و مسـواک وتطهیـرهـمه رابـه بستـر

می کشد،تا ازخستگی بگیـریم و بخوابیـم.

                                      ....................

ساعت شش صبح ازخواب بیدارمی شوم.چای دم می کنم،اسپاگتی وتوت فرنگـی و

نیمه ای ازیک موزرامی خورم وبه مهتابی می زنم.درواقع تمام این مقدّمات بهانـه

خوردن قرص وکشیدن سیگاراست.

هواکمی به سرد ی می زندا. پرنده های صبحگاهی ورّاجی می کنند.درختان،سبزو

ساکت وبلند به تماشا ایستاده اند.خانـــه های اُخرائی ِیکدستیِ چشم انـدازِروبه رورا

آرایش کرده اند.چه کسی در خواب و که بیداراست؟باید بروم دوباره پلک روی هم

بگذارم وفکر کنم به مجید وسعیدومهدی ومحمود وابوالقاسم و....چشم به راهـــــانِ

دلبــرانه ی حلقه ی داستانی ماکه نمی دانم کی دوباره آنها راملاقات خواهــــم کرد.

آفـتاب درشیشه - پنجره هـاانعکاسی عاشقانه دارد،ومرابه دوردست های خاطره ی

یـارودیـار می بَـرَد.

 (میکه)ساده وصمیمی با تیله ی چشمی روشن وبشره ای مثل ماهیِ(سـوف)بـه مـن

(گوُد مُرنینگ )می گوید..این روزهــــا ملغـمــه ی زبان دانی ام شنیدنی شــده است.

مخلوطی طنـزآلــود ازانگلیسی - فرانـسه - فارسی وحرکات بین المللی ِدست وسـر

وانگشت که شِمائی ازتفهیم وتفاهم ِساخنگی وبیشترسوءتفاهـم را القاءمی کند.

 پشت میــز آشـپزخانه می نشینیم وصبحانه می خوریم.امروزوفردا وپس فرداهای

دیگـردرراه اند.می پرسم خسته نمی شوی؟جواب می دهد من خستگی نا پـذیــــرم.

راســت می گوید پس ازهفت - هشت ساعت کارهمان حال وهــوای پیش ازکاررا

 دارد.

 

 

 

 

روزمرگی و روزمرّه گی - دنباله ی سفرنامه ی بلژیک

 

 

ازکنارکوچه ها،خیابان هاومیدان های آجرفرش وبیشترسنگ بســـت،جــــــریان سـبزآب ها،

امنیت کفـترهاوپرنـدگان وسگ های خانگی،ازمحوطه ی کلیساهای قـرن هفـده که حالامحل

سکونت دانشجویان واساتید خارجی است،باچشــم تماشاعبور می کنیـم وبه سالــنی بـــالای

مزارکشیش (دِمـیان)می رسیم که سال های عــمرش رادرکــــمک کــردن به جذامیان آفریقا

گذرانده ،سرانجام خود نیزبا جذام از دنیا رفـــــته است.

عکس هائی ازجذامیان وخودش بردیواره ی آرامگاه است پرازسنگ - نبـشته های مردمانی

که به اصطلاح دینِ خود را ادا کرده ویادمان وی را گرامی داشته اند.

پس ازبازدیدِکلیسا،پیاده ازکنج وکنارغذاخوری هاعبور می کنیم که مردم بـرصندلی هـــــــاو

نیمکت های بیرونی،فارغ ازقیـد لباس وزرق وبرق،پیتزا،چیکن،سالاد،آبجووآرامش وعشق

...صرف می کنند.روبه روی ساختمانِ( گوتیک )شهــرداری می نشینیـم که گویا درقـــــرون ِ

پیشین کلیسا بوده وبردیوارهای آن ،روایات انجـیل ،به صورت مجسـمه ومعـماریِ بــاروک

تراشیده ونصب شده اند.

نه تنها هندی ها،فیلی پینی ها،ترکها،عرب هاو....وصــــله های این جمعنـد بلکـه همجنـــس

بازها ولات ولمپن های اینجائی هم حضور دارند چون هنــــوزضـــربِ شـــستِ داش- مشـدی

هـا وکلاه مخملی های وطنی مارا نچشیده اند تا قیافه های مردنی خود را بردارند و بگریزند.

درطول راه دخترم (مانلی )ازتهران زنگ می زند تا ما نیزازشنیدن صــــــدای نـوه ام(پـــــریا)

خوشحال شویم وآرزوکنیم روزی گذارشان به اینجا هابـرسد وتمـــدّ د اعصـابی داشته باشنـد.

حدود ساعت ۷ونیم ازراه ها وگذرگاه های زیبا به خانه برمی گـــــردیم.دسـت وروئــــی صـفا

می دهیم ،من وعــــــیال استراحت می کنیم و(میکه)با اتومبیل می رود دنبال خرید مـواد تازه

برای شـام.ساعتی بعــد آنها مشغول طبخ اند ومن مشغول نوشـتن این اباطیل تا ثابت شـود با

همین مقـوله هاست که ستم مضاعف از دوره ی ننـه حـوّا وجود داشته وکاری نمی شود کرد

مگرخلافش در اینجاها ثابت شـود.

بارانِ ریزریزقــطع شده اما آسمان همچنان ابـری است.صدای خنـده ی همسـایه ی روبه رو

می آیدودرقهقهه ی گاهگاهش پرندگان مجاورپرمی گیــرند وگم می شونـد.

(شـــری)مشغـول پختـن (ورمیشل)است.در حـین کارش نـقـدی راکه بـرکـتاب شاعـری جـوان

در ایران نـوشـته ام برایش می خوانم.همسرش(میکه)گوش می کند،ازلحن فـارسی خوشـش

می آیدوبشقاب وکارد وچنگال روی زیرانـدازظرف ها می گذارد.پنیررنــــده شـده ی هلـنــدی،

نوشابه،زیتون پرورده ،سالاد وخرده ریزهای دیگر،میزشام وگفتگوی ما رامی آرایـنـــد.

عیال ازخواب ِروی مبل بیدار می شودو به آشپزخانه سر می زنـد.ازتــوی دیگ ِ(اسـپاگـتی)

بشقاب هارا پـُرمی کنیم وروی آن رابامعجونی خوشرنگ ازگوشـت وفلفل سیز و...نمی دانم

 چه می آرائیـــم.میکه وشری موقع خوردن اسپاگتی،ابتـــــــدارشته هاراتوی قاشق باچنگال

 پیچ داده،عمّامه می کنند بعد به دهان می گذارنـد.ولی ماازتقلید ناشیانه ی آنهادرمی گذریـم

و قطعه قطعه آن را به دهان می بریم.شـامی لذیذباموادّی خوشـمزه نصـیب شکـمی که حـتـّی

نمی تواند یک ساعت گرسنگی را تاب آورد اما شب و روزدر فکرِشکم های برآماســـیده ی

کودکان گرسنه ی جهانی است.

 

روزمرگی و روزمرّه گی - دنباله ی سفرنامه ی بلژیک

 

۲۵/۴/۸۱- شانزدهم ژوئن

 

ساعت ۶صبح ازخواب بیدارمی شوم.هواهنوز تاریک است.یکی ازکلـوچه های سوغاتی را

ازجعبه ی روی میــزآشپزخانه برمی دارم وآب وآسپـــیرین را پشــت بندِ آن می خورم وتمام

اینها بهانه است تا سیگاری آتش بزنم وچگونگیِ دیـــروزرا قـلـمی کنم. پسرم با دشداشه ی

حوله ای ازتک سُرفه های خنِس - پنِس سینه ام ،یا شایدازبوی سیگارم که مــزاحـم اصـلیِ

زندگی من واطرافیان است،به آشپزخانه می آید،وباسلام وصبح به خیر،سوراخ سُمبه ها ِی

آن رابه من نشان می دهدودوباره می رود تابخـوابـد.

علی می مـاند وحـوضش،واین روایت های اولیّه ی سفری که زوایای آخرِ آن روشن نیست.

تـوی سـماورِ سـوقـاتی،چـایِ سوقاتیِ شمال دَم می کنم،تا بعدا با عروسم(میکه) وهـمسرش

(شری) با هم بخوریم.

هوای لطیف پائیزی مرابه یاد لَه لَه شرجی گیلان ودود ودَمِ تهران می انــــــدازدوآنچه ظرف

این چند روزدیده ام.سکوت سرشارازآرامش وکمبـــودآدم ووماشین درشهـروخـیـابـان ودورو

بـرِخانـه اسـت. دررا بـازمی کــــنم وبه تـراس می روم که درسراسـرِعرض خانه امتداد دارد.

چمن های جلوخان ِحیاط با جوانـه های سوزنیِ کاج ِهای ِپاکوتاه که شکمبه ی باد کــــرده ی

 آنهامثل سـراصلاح شـــده ی مشـتری هـای دکان سلـمانی اسـت به اوایـل اردیبهـشت ماه ما

می زنـد.

هـمه چیـزدرخنکای صبح ،پر طراوت است،سبزینه ی درخشان،خانه های اُخـــرائی وســفال

های همرنگ، ذهـن را به دوره های رام و آرام پیشین می بَرَد.سـراسـرحـیاط وگـذرگـــاه در

چنبره ی طبیعتی بکـــرو جنگـــلی ،روح و روان را به آرامـش و آسایـش دعـــوت می کـنـــد.

روی مُبــل چوبیِ درمهتابی می نشینم و لابه لای دود سیگار به قیاسی مَع َالفارق می رســم.

آیا سـرشـت وسـرنوشـتِ آدمیان با وضعیب جعرافیائی محیط زیست شان رقم خورده اســـت؟

بـادرونی آلوده به ســموم ِبومی در کدام جهنم درّه ی دنیا باید بزرگ شد؟

تا صبحانه با نان سنگگ وپنیروچای وطنی تمام شود ازهــوای دلچـسب ومحیط آرام شان با

شری و میکه حرف ها زده ایم.همسرم که ما با نام خلاصه شـده ی (رُقی) صـدایش می کنیم 

،طبق سفارش نوســـــتالوژیک بچّــه هـا(تـُرشِ تـرَ ه) باماهی دودی برای نهارفراهم می کند

وبرنج (وسماتی)هیمالیا در پلـــوپــــز برقی می ریزد.

درمـقـابل ِ(مارتـیــنی) پشـت میــز،یـاد آوری خاطــره هـــا ویـاد بــود های پیشـین بیشــترمـزه

می کــــــنـد.صحبت از شیوه ی زیسـت،مناسـبات اقـلیـمی وتـربیـتی ســامانـــه ی بی ســامان

ماســت،که بـا شـیرانـدرون و بـا جان بــدر می شـود.ازقرارمعلــوم بـرخی ازهمنـوعان ما در

ایـن مرز و بومِ پـُرسامان نیز،تغییرات فیزیکی ومالی شان تنهابه جبران مافات می اندیشنـد،

بـاباری ازهمان سـنّت های بی پر و پایه درمـدرنیـزمی که روزبه روزطـومــارهمه چـیزرا در

می نوردد ومــوزه ای می سازد.معلوم نیست باید گفت خوشبختانه یامتاسفانه امّانســـــل های

بعـدی این هــا راپشـت ِســرخواهد گذاشت .رازاین تغییروفراموش کردن جهان سوّم را بایــد

ازصــدای آرام پــرنـدگان نورسیده آموخت که بی ترس ازعالم وآدم برشاخه ها فرود می آینـد

 یـاپیش پای مردم می نشینـنـد ودانه برمی چینند.حرف ها با مرورخاطرات کش می آیـد ووقـت

را می کُشـد .

دسته جمعی نهارمی خوریم وسفره ی بومی را درجهان مدرن جمع می کنیم توبه خیرومن به

سلامت،حالا بهتر است راجع به گرسنگی در(بیـافــرا)صحبت کنیم.

از قـرار معـلوم اینجا برخـلاف ما،سـاعت ۶بـعـدازظـهـرمغـازه هـارامی بـنـدنـد.اوّلـین تـفاوتِ

فـاحـشی درذهـن ما که به گشت وگذاروخریـدوبرنامه های شبانه عادت کرده ایم توجیه پـذیـر

نیست .ناچار به توصیه ی (شـری) بـرای گـردشِ بـدون ماشـین به بیـرون می زنیـم.

 

 

روز مرگی و روز مزّه گی -دنباله ی سفرنامه ی بلژیک

 

 

ازهلند تا بلژیک راه دوری نیست.سوارکه می شویم مهماندارزیبای هلـندی باخـوش خُـلقی و

طناّزی،بسته های بارراازدست ما می گیرد وبه عقب هواپیمامنتقل می کـند.جلوی پنجــــــــره

می نشیـنیم .ازپشـت شیـشه ی تنگ هـمه چیـزبازوفـریبـنده سـت ،وفریبنده ترازهمه اینکه تا

چشم به هم بزنی به آسمان بلژیک نزدیک می شـویـم.

به منظرِسرسبـزویکـدست پائین نگاه می کنـم.انگاربه منطقه ی جنگلی رسـیـده ایـم.تـا چشـم

کارمی کند زمین پوشـیده ازچمن ودرخت اسـت ومنطـقه ای خاکی در آن دیـده نمی شود.

هواپیما فرود می آید،انگارقایقی روی آب لیز می خوروپس ازچندی می ایستـد.کمربنـد هـای ِ

تازه بسـته را بازکـرده ،پیـاده می شــــویـم.دوبـاره تنــــگی ِکفـــش،طی کــــردنِ راه وبـیــراه،

فرازوفرودِ ِپلّکان های برقی ،پیـــدا کردن سـالـنِ باروبی همزبانی مارا سرگردان کرده است.

ازپا افـتـاده کفـش هایـم را می کــَـنـَـمَ ،روی صندلی ِراهـــرو وا مـی روم وقــیـدِ هـمه چیـزرا

می زنم.خانــــم که می بینددیگرقادربه راه رفتن نیستم می رود تـا بـروبچّـه هـا راکه درسالن

انتـظار،چشم به راه ما هستند خبرکند.پسرکوچکم شراگیـم خیلی زود ازراه می رسد.پس ازده

سال دوری یکدیگررابغل می کنیم ومی بوسیم.لنگان لنگان باپای تاول زده وکمک اوبه طـرف

 درخروجی می رویـم وبـه ســـالن انتظارمی رسیم.

بــامادرِعروس بلـــــژیکی وپـدرخوانــــده اش روبـــــوسی و(پلیـــز)و(تنکیـــو)ی بیـن المـللی 

بلغـــورمی کنیم وعکــس می گیریم.با پسر بزرگم وهمسروبچّه هــایش نیز همینطور.که چنـد

لحظه بعدمارا ســـوارماشینش می کندوراه می افـتیم.

گویا ازدیشب که ازهلـنـد به بلژیک آمـده انـد پسرکوچکـم برای شـان هـتـل رزروکــرده تا به

مناســـبت ورود وراحتیِ ما خــانــه با شـــــلوغی بچّـــه هــــــا ریخـت وپـــاش نشــود.تصمیم

ظاهرالصّلاحی که چندان با سازوکارِزندگی شــرقی ما سازگارنیـست.امّاداشتن همسرخارجی

تن دادن به این ناچاری ها راتوجیه پذیرمی کند.فعلا دسـته جمعی به خانه اش رسـیده ایـم که

درطـبقه ی اوّل ساختمانی دوطبـقه قـراردارد،وازدوطرف به حیاط ِسرسبزوچشم اندازی خوش

آب و رنگ مُشرِف است.

ازپلّکانِ های چوبیِ وقرمز بالا می کشیم ودرداخل خانه جمع مان جورمی شود.با این حساب

معنای جـاده تنها رفتن نیست بلکه رسیدن هم هست.وما رسیده ایـم به آنچه که حدود ۱۰سال

دل مان برایش پـَرپـَرمی زد .

 

 

روزمرگی و روزمرّه گی - دنباله ی سفر نامه ی بلژیک

 

 

لای ساک ،لای سامسونت،لای جیب و...انگار بلیط وباسپورتش آب شـده رفــــــته بود زمین.

همه چیزرا وا می گـــذارم وبـدوبـدو می روم پائین.بـرادرعـیـال وبروبچّه هاپشت شیشه اند،

موضوع رابا آنها درمیان می گذارم وازعادی بودن برخوردشان تعجّب می کنم.گــــــویا قبلا

(پیج)کرده اند اما به خاطـر خراب بودن بلند گوصدای شان به قسمت بالا نـرسیده ،وحالا بلیط

و پاس گم شده توی دست مامورپائین مانده است.درحالی که خاک برسری حـواله ی کارکنان

بالامی کــــند آنها رابه من می دهدوبه گیشه ی عوارضی درســـــمت چپ اشـاره دارد.

بیشتراز ده هزارتومان پول ایرانی توی جیبم نیست،چهارهـزارتـومان کسری راازبرادرِعیـال

قرض می کنم وعوارض دونفررا می پردازم.همسرم که هنوزازچند وچـون قضایاخبرنــــدارد

بی حال ازبالا به پائین می آید.وقتی جریان را می فهمد سـرش را می گـــذارد تــوی دست وبا

اشک ِشوق نزدیک است ازحال بـرود.

پکروپریشـــان دوبــاره ازپلّکان بــــالا می رویم، مدارک رانشان می دهیم وپـس از رویـت و

 امضاءبه سالن انتظارهدایت می شویم.با حال و روزی گرفته روی صندلی می نشینیم.خـرده

ریزهای اضافه راریخته ایم توی ساکی کـه همسرم توی فرودگاه خریده ادست وپا گیراست.

ساعت شش صبح سواراتوبوس فرودگاه می شـویم وچند لحظه بعد پای پلّکان هواپیما تــوی

صف می مانیم و بارها رابکش بکش  داخل می بریم وتوی صندوق بالای صنـدلی جا به جــا

می کنـــیم .می نشیـنیـم،کمربند هارا می بندیم وتازه باور مان می شودداریـم پـروازمی کنیم.

همینطورکه روی باند قِل می خوریم ابتدا برنامه ی ایـمنی ازتلویزیون پخش می شود،بعد به

خاطـرترافـیک هــوائی،کمی دورترهواپیماتـوقّف می کند.چنـد لحظه بعــد دوربـرمی دارد تـــا

رفـته رفته اوج بگیردوخانه ها،کوه ها وزمین،ازپشت پنجره های تنگش کـوچک وکوچکـتر

شود.هواپیماغول پیکراست وحاشیه ی بال آن که ازشیشه ی سمت راست قـوس بـرمی دارد

اضافی به نظرمی رسـد.حالا دریائی از لک وپیس وآبی ،بالای سـرِماست.بازمستانی پـُرابــــر

درزیرِپا،که شباهتِ زیادی به کُپّه کپّه ی برف ،داخـل دریـای آب دارد.

به شدّت گرسنه ام.به مهماندارمردی با سبیل های فروهری می گویم:آقا صبحانه نمی دهید؟

خیره نگاهم می کند ومی پُرسد:خیلی گرسنه ای؟با تکان دادن سـرتایید می کنم. بازیگوشانه

می گوید ازشانس شما فقط امروز صبحانه نمی دهیــم.دمغ از خودم می پرسم چه معنی دارد؟

پــــرواز ساعتِ شش آنهم بدون صبحانه؟!

چند لحظه بعدهمکاران زن ومردش باچهارچرخه بین مسافران صبحانه تـوزیع می کننــــد.از

قرارمعلوم مهماندارِاوّل بی صبری مرا دیده مزاح کرده بـود.بیچاره نمی دانست شکم گرســنه

ایمان نداردچه برسیم به صبر.اگرچه سال هـاست این یکی هـم ازدست آن یکی تمام شده .

تلویزیون داخلی فیلم پخش می کند.گوشی ها را به گـوش ودنـباله اش را به دسته ی صــندلی

 فرو می کنیم.بیشتر رفع تکلیف به نظر می آید تا سرگرم شـدن.

صبحانه نان ،کره،مربّا،نان شیرینی،چای وچیزی شبیه فرنی اسـت.می خوریم وبا حسرت ِدود

و دخان،قرص آسپیرین بچّه ها را بالا می انــدازم تا غلـظـتِ خـون احتمالی ی سیگارکه حالا

قـطع شده کار دستم ندهد.

خمارِخواب وبیداری وچُرت ،ظهر درآسمان هلــــــنـدیم.ازهـمان بالا،خـلوتِ خــیابان هـای بی

ترافیک،سرسبزی مراتع ومزارع ،دریا ی آبی،کانال وآبگیرهای بلنـد،چشم نوازوفریبنده اند.

 تا بجنبیم کمربند ها را بسته فـرود آمده ایم .

ازصبح تا حالا سیگارنکشیده ،سرم به شدّت درد می کند وبـدنم کوفته است. داخـــل فرودگاه

 پـُراز پـلّه های بـرقی ،افـقی یا بـالا رونـده است.حمـــلِ بارهـای دستی وکـفـش تـازه وتـنگ،

روزگارم را سیاه کرده اند.فقدان راهنما وکسروکمبـود زبـان ،رسـیدن به سـالـن هـواپیـمائی

(کا.ال.ام) راکه قـراراست با آن به بلـژیک برویم مشکل می کند.دراین موقعیّت هاهـمزبانـی

ازهـمدلی  بیشتر می ارزد.سرانجام پسری جوان از پـدر ومادری(آلمـــانی- ایــــرانی) ما را

راهــنمائی می کند تابه سالن  برسیم .هنوز یک ساعتی به پرواز بلژیک باقی مانـده اســـت.

 

 

 

 

 

 

 

روزمرگی و روز مرّه گی - دنباله ی سفرنامه ی بلژیک

 

ظاهرا بی درد سربه اوّلین مقصد رسیده ایم.ملالی نیست جزدوریِ یارودیـارکــه همـیشه پشت

حسرت آدمی جا می مانـد.دوباره قـیـد فاصله ی مهـره ها رامی زنم وقـورقـشونِ باروبنــه را

با کمک ایـن وآن به طبـقه ی دوّم منتـقل می کنیـم تا سـیه روی شود دیسک که پُرغـش باشد.

با من بمیـرم - تـوبمیـری وتعارف،راننده مواجبـش را می گیرد ، پس از روبوسی می پیچــــد

سمتِ اتوبان  تا برودخانه ی برادرش درتهـران ،شب بخوابد وصبحِ فرداروزازنـــو روزی از

نو،بامسافرین تازه ،راه آمده را برگردد.

پس ازچاق سلامتی واحوالپرسی ِباخانواده وخوردن چای ومیوه وکله گپ،عیال دوباره بسـته

ها را بازمی کند تا سوقاتی های فاسد شدنی رادرجای امن وسرد بگــذارد.وبقــیّـه را مطابـق

وزن قانونیِ فـرودگاه جا به جا کنـد.کـادوها در سـاک،لـباس ها در چـمـدان، قـــورمه سـبزی،

تُرش تـره،رشـته خـوشکار،اشــپل ِشـور،مـاهی دودی ،پنـیر سـیا مـزگی،لـیـقــوانِ سـیاتخمه

ای و...تـوی یخچال - فریزر ِخانه یاهمسایه های پائین و بالا.

خسته می شویم ومی خوابیم .تا فـردا وپـس فـردا به راسـت و ریـست کـردن بقـیهّ ی کـارها

بپردازیم ،تازه به نیــمه شب یکشنبه رسـیده ایـم . پـروازِما سـه شـنبه بیسـت وپـنجم تیــریـا

شانـزدهم (جـون) اسـت.

به قول هادی آقا (اَلمُسافـِرو کَالمَجنوُن)واین جنون هرازگاهی به شکلی درمی آیـد ازجـمله

گیردادنِ گاه به گاه به یکدیگر،توفلانی من بهمانم امادرواقع هیچکدام هیچ نیستیم جزهـمین

روزمرگی وروزمرّه گیِ بی چنگ ومُشت که گاهی به صورت ِذوق زدگی بروز می کند.

اما خُسن مرگ درفراموشی ِآن است و خوبی ِزندگی در گذشتنِ آن.درشـب ِموعـــود بـارهــا

بسته،آدم ها خسته ،ساعت سه نیمه شب سه شنبه ،دسته جمعی سـوار دو دستگاه پـیکـانی

می شـویـم که قبلا در آژانس رزرو کرده ایم و دنبال مان آمده است.

اتوبان خلوت است.هوا به خنکی می زند وابهامِ شـب به سـوآلاتِ خـوابـزده ی ماپاسخ بریده

 - بریده  می دهــد.

محوّطه ی پروازخارجی ازآدم وماشین موج می زند.آژانسی ها را راهی می کنم بارها رابه

چهارچرخه منتقل می کنیم وبه داخل سالن شماره ی ۲می بریم .ازهمان ابتدای ورودصــدای

بلند گو ما را به قسمت تحویل باروباز بینی ِ آن راهنمائی می کنـد.

ترازو داربه دستاویزِاینکه بعدازهلند به جای (هـما)باهواپیمای (کا.ال.ام)به بلژیک خواهـیم

رفت،مسئولیت اضافه بارراازخود سلب می نماید اما راهنمائی می کندسماورهای کـادوئی و

یکی از ساک ها را می توانید باخــــود به داخل هواپیما ببرید.تا ماچنین کنیم و بقیّه ی بارها

را تحوبل دهیم،یک ساعت بیشتــربـه پروازباقی نمانده است.ناچارماچ و بوس راه می افتد و

اشک دلتنگی بدرقه ی راه ما می شود.

به قسمت کنترلِ در طبقه بالا می رسیم وعیال یکدفعه متوجّه می شود پاس وبلیط هــمراهش

نیسـت.تمام رشته ها یکـدفعه پنـبه می شـود وازهـم وا می رود.سـرانجـام چـه خواهـد شــد؟

می گویند هـیچ ،نمی توانـیـد پـرواز کـنیـد وهـر دو تا می برّیم.

 

روزمرگی و روز مّره گی - یادداشت های روزانه ی سفر بلژیک

 

لا پوشانی به جای مقدّمه

 

1=این یادداشت ها،ازلحظه ی عزیمت ازرشت تا ورود واقامتِ هشت ماهــه ی من دراروپـا

ســت که روزانه بطورمتوالی یا متناوب ،با فاصله ی کوتاه وبلند نوشته ام.

ناآشنائی وندانم کاری هــای اولّیه،حوادث وتاریخ ها راگاهی درهم برهم،گاهی پس و پیـش و

آش درهم جوش کرده اند.اما من نخواســتم فضـای گیج و گولِ آن را باصلاح انـدیشیِ عــقـل ،

اصلاح یازایل کنم.چون همیشه ازدست همین عقلِ حسابگراست که بـه پریشانی های تازه تر

گرفتار آمده ایم. رویهمرفته شما هـم بـایـــد حرفی داشته باشید که پشت سرم بزنید،یابه ریش

 نداشـته ام بخنـدیـد، یـا بـه جنـون جـدیـدالولاده ام ایوَالله بگوئید.

۲=اگـرگـاهـی نـام کسـی یا کسـانی ازآشـنا ونا آشـنا رابی شیـله – پیـله آورده ام ، به عـلّـت

پشتگرمی به بخشایندگی آنها بوده است.گیـرم کوشیده ام معمولا آدم های همجوارودمخورو...

را غالبا با حروف الفبا ،یانسبت هائی که داشته اند بیــاورم.تا ریگـــی درکفش این خاطــرات

و مخاطرات نباشد.قصدوغرض این قلم نمـودی جزئی ازطرح اجمالیِ زندگی درمضیقه هـــای

بحرانی یاگشایش است ونه چیزدیگر.

۳=اظهارلحیه ی گاهگاهِ این قلم لابلای نوشته ها،زائیده ی برداشـت های عصیانی– عصبی ِ

آنی بوده ومعمولاازانسـجام چاره جویانه وعقل انتقادی فارغ اند....اصلاشاعرِلختی راچه کار

به این اظهارِفضل ها؟

4=نقص های ِدیگراین نوشته هارابرنمی شمارم،شماهم مـتّه به خشخاش نگذاریــد که اصلا

آبروریزی پیش نمی آید.بنا براین بهتراست از دو طرف کوتاه بیائیــــم تا دعوا مرافعه نشـــود.

به قولِ روستائیان ولایتی :

                               (مارافروگذارِابوالفضل کنید)

                               .........................................

شنبه – ۲۲/۴/۱۳۸۱.......................                                                                                               

پس ازطیّ دوره ی تدارکات وبرنامه ریزی وفلان وبهمان که دغدغه ی رفع کاستی

وکمی ها،شب وروزاهل خانه را زابَرا می کرد،سرانجام باسوقاتی هاولباس های نو

وکهنه ی تپیده لای چمـــدان وساک وسامسونت و...قید دیسک کمررا می زنم و با

همـیاریِ دوست قلمی و گرمابه – گلستانم«مجیــد»،که علاوه بر وکیل الرّعـائیِ ما

 درغیاب، حضورا نیزبه هـمیاری درامور جـــاری مان گرفتار آمــــده است ،بـارو

بندیل راازپلّه های طبقه ی سوم آپارتمان مسکونی ،هنّ وهن کنان بــــه طبــقه ی

هم کف وپارکینک منتـــقل می کنیم، تـا دِما وشرجی تابستانه، دِمـارمان را درآورد

وخُلل وفـرج پوست رابا عَرَق تن آبیاری کند.مدّت هاست رویدادهای مختلف دست

به یکی کرده اند تا زیربارِ آن ها کمرخم کنیم وبرگ های صنوبرِ گوشه ی خیابان،

 فرصت طلبانه به هربادی زیــرورو شوند وبـرای ما نیشخند و«چاپلا» بزنند.

سواریِ نوک مدادی که قرارشده دربست ما را به کرج برساند، اززنجیرِسرکـوچه

که بی شـباهت به زنجیرِعـــــدل انوشیـــروان نیست عـبورمی کند،می رود انتهای

بن بست رادورمی زند وجلوی درِخانه توقّف می نماید....چاق سـلامتی باراننده ی

هـیفده - هیجده هــزارتومانی که آشـناست ازیک طرف،ماچ وبوس بادوستِ همیار

که آشناتراست واشک هایش راگوشه ی بانک پاک می کنـد ازطرف دیگر،تنـها با

سرِحال بودنِ نوه ی دختری ام که همراه پدرومادرش باما می آید قابل چشم پوشی 

موقّت است.

راه وبیـراه وگمـراه شـهـرودیـاررا به امان خدا رهـا می کنیم وبـه جـاده می رسیم.

جاده ای که جنگل وطبیعت دوروبـرِآن نوستالوژی دیروز، پـریشانی امروزوابـهام

فردارا با ما مرورمی کند.

پلاستیک میوه درصندوق عقب جا مانده است،آقای راننده،کناره ی شـن ریـزتـرمـز

می کند،تا با انتقال آن به داخل ماشین،سرگرمیِ شکمی ،طول مسافت را کم کـــنـد.

میوه های شُسته ازفرط گرما لهیـده شده اند.همسرم که با بروبچّـــه ها درصـندلیِ

عقب نشسته ،سالم هایش را سوامی کند وبه مصـداقِ«اَلجّـارقَبلَ الدّار=همسایه بر

تومقدّم است»بشقابش رادست من می سپاردتاروی داشبورد،جلوی راننده بگذارم

که معتقداست خوردنی باشد پشت فرمان خوابــش نمی بـَـَرد.بعد کـه دانـه دانـه ی

گیلاس رابه ملچ ملوچِ کام و دهان می سپارد انگار سوخت گیـری کرده باشــــــد،

طومارجـاده را چنان درمی نورد دکه نَفَس ها درسینه حبس می شودوتا بـه خـــود

بیائیم ،جلوی فروشگاه بزرگی در«رودبار»پیاده می شویم ،تا با خـرید «زیتــون

پرورده»و«کلـوچه ی ولایتی»تلخ وشیرین زندگی را بیشتر باور کنیم.

حالا دیگرحساب جاده با کرام الکاتبین است ،اما به هر طریق بایـد ازآن بگــذری

چـرا که اصـل واساسِ حیات در گذشتن است. همه می روند یا می دوند تا ســـهم ِ

مقـدّ رِخود رابردارند ،با یا بــدون سرعت،ازکنارِتصادفِ خونیـن یا یکــدستیِ بی

خطّ ونشان جاده که معـلوم نیست ازکجا ســردرمی آوردوبه کجا ختم می شـــــود.

شهرشهرفرنگ است وازهمه رنگ است وچه ها که در این سال ها بـه تمـاشــــا

ننشسته ایم؟هیچ پدیده ای جلودارِسرعت وتحولات نیست وما بی اختیاروبه اختیار

خود رابه پدال وفرمان وکلاج وترمزســـپرده ایم.

هنوزشب ازکوه های سنگیِ دوردست پائین نیامده که برای نَفَس تازه کـردنِ ما و

ماشـــین وصرف شام ،جلوی غـذاخوریِ«کـوئین»پیاده می شویم. درنسیمِ سردی

 که می وزد،سروصورتی صفامی دهیم وتن وتوش وتوان را کِش می دهــــــیم و

کُنجالَه می کنیم.

اشتها رویِ خوش نشان نمی دهد.امّا بوی جوجه کباب وکوبیـده با نـان ونـوشابه

پس از آدابِ تخلّی ،ته بندیِ روبه راهی است که گذشتن ازآن ها مشکل به نظــر

می رســد وما را مغلوب می کند .کم یا بــیش سـفارش غـذا می دهـــیم وبـا هــم

می خوریـــم.

جاده یعنی رفتن،جاده یعنی باید رفت وما می رویم باحرف وحدیث وشکمِ سـیرو

سرعـت بالا یِ ۱۴۰کیلومترکه دغدغه یِ ترسبارونفس گیری دارد.دیروقتِ شب،

سنگین وخسته اما سالم نزدیکِ پلِ اتوبان کرج، زنگ خانه ی مادروبرادرِعیال

رابه صدادرمی آوریم.

دنباله ی مصاحبه - 125

 

 

قسمت ۱۲۵

دراین عصرکه روشنگری ظاهرارویا زدگی را جواب کـرده،بـه عقـلانیت انتـقادی

وتاویل وتفسیرمخاطب و پسامدرن هم رسیده کاربرعکس است.حالاانگار تکــیه بـر

 تقوا و تدبیـرو تامل و...هم لازم است.گیرم در کشورهای پیشرفته بیشـترودرجهان

سوم یا پیرامونی کمتر..هنوز هم ادبیات مـــــا با مـیزان الحـراره ی خلاف عرف و

اسکیزونی وشیدائی و...پائین - بالا می رود.چه می دانـم شـایـد نفـسِ رهـــائی دورِ

خلاقیّت اساطیر الاوّلین تـاب می خورد.یا به قول پیر قــونیّـــــــه :

                          هر کسی کاو دور مانــــد از اصل خویش

                          زود یابد روزگــــــــــــــــار وصل خویش

جامعه ی جوان ما،مثل همه جای دنیا ارزش هایش بر می گرددبه معاش و تلاش و

تخصّص واعتبار اجتماعی و خانه وماشین و...هیچکس حاضـر نیست این موقعیّـت

ها را باهنر طاق بزندکه لنگش به هواست.اگر بزند هم باسینما یا تلویزیون می زنـد،

که نانی درپس وپشتش هست.نمی دانم هنرتجسّمی وموسیقی راهم بایـد به آن اضافه

کنم یا نــــه؟

قربان شما هم رفتید خواستگاری،نگوئید اهل قلمـید. بفرمائیــد دانشجوی مـعقــولات

هستم وخیلی کم به منقولات سرمی زنم،برخلاف (عُبـَیــدزاکانی)که گفت:چند بگویم

 (سگ ازچنبرجهانیدن بیاموزومطربی پیشه کن وگرنه تورا درمدرسه بگـــذارم تـا

مرده ریگِ علم بیاموزی وبرای تمام عمر بیچاره شوی.(ببخشید که نقل به مضمـون

من به زیبائی و کمالِ اصلش نیست).

اما دنیا بدون حجّت باقی نمی ماند.گرایش من به جوانانی است که می خواهندحجّت

زمان وزمانه ی خود باشند.یعنی درناصیه ی آنها نوررستگاری تـُتـُق بزنـــد.به قول

معــروف :

                               یا مکـن بـا فیلــــبانان دوســـتی

                               یا بنا کن خانه ای در خورد فیل

من نمی توانم با هرفیلبانی پیوند دوستی ببندم.درخطه ی جنوب با متـرجـــمی آشنــا

شدم و یک کتاب از بهترین داستان های جهان را او ترجمه ومن ویرایــــش کـردم.

وسال ها پیش ِدوستی  است که قراربود چاپــــش کند.

اوهمیشه بــه من از روی شوخی می گفت (چطوری پیرمرد).ومن جواب می دادم

 پــــیرمرد پدرته،چه می دانم شاید به جوانسری هایم اشاره داشت.می دانید من مثل

آدم هـــــائی که وقتی ازگورستان می گذرنداوّل بیادمرگ خودشان می افتند،احساس

پیـری نمی کنم.چـــون موقـع انقلاب ۳۶ سال بیشتر نداشتم و هـنوزهم احساس همان

وقـت هـارادارم.لابد به من خیلی خوش گذشته است.

یک روزمنشی اتاق مارفته بودمرخصی وخانمی به جانشینی او آمده بودخوش بیان

ومدیرومدبّروخو ش خلق .که به سن وسال جوانش نمی آمد اگرچه هـــمسر داشت.

روزی به ایشان گفتم شمامثل خانم های پخته ی فــرهنگی عمـل می کـنید.جواب داد

اتفّاقا مادرم فرهنگی است ومن بیشترازاوآموخته ام تا پـدرم که آدمِ بی زبانی است.

روی میزش یکی ازکتـــاب های ( گارسیا مارکز) بود که داشــت می خواند.

یامثلاخود شما،به خاطرتربیت ،توارث،مطالعه و....فنّ بیـــان تـان به بسیـــــاری از

جوان ها نمی خورد.این خصلت ها در فـرداعتماد به نفس ایجاد می کند.شاید همین

 برخوردهاست که مرابه بعضی از شماها نزدیک می کند.وگرنه دراین سال ها ی

به قول سعدی (مَئـونـت)که جامعه را در خود فرو می بَرَد یا از خود فرامی خواند

ازآن ها دورم و بیشترنگران آینده ای هستم که دارد برای شان رقم می خورد.

می دانیدعزیز،دنیا فقط کتیرا و ژِل و تی شرت وکفش ورزشی وجیـن وادا-اطـوارِ

به اصطلاح مایکل جاکسُنی یامنقل جَکسُنی وفیها خالدون نیست.خیلی طــــول نمی

کشـد این ها رنگ عوض می کنند وزندگی سامان ِخودش رامی گیرد.که بیشتـــربا

واقعیت سروکاردارد که مال ما معمولا تلخ است.اینها بیشترمسکنّی درمقـــابل درد

های اصلی اندوآن رامعالجه نمی کنند.زندگی اجتماعی قیدوبندهای خودش را دارد

که اوج تبلورش درقانون های اعتباری رقم می خورد،هر جا به نوعی واغـلب به

نفع اقویا.تومی مانی وترس ولرزت ازاین منع و منیّت های هردمبیل. وگرنه انسان ِ

مخالف از آسمان به زمین نمی افتد.او هم معجونی ازهمین غرائزوحــوائج بـرآمده

 یابر نیامده ومتا بولیزم طبیعی است.سرکوب شـــده یا رها شـــده .

دیـــــروزآنارشیـــزم لجام گسیخته، امروزنهیلیزم آب و رنگ خورده ی ابــزاری.

ملاک پیشرفت وتکامل درنبض پالوده وخون تصفیه شده می زنـــــد،که اتــّفاقا در

همین ورطه ها به چشم می خورد.آمیــــزه ای ازبصیرت ودل آگاهی ِفرهـیخته که

فصلی نیست بلکه همیشه درسیرِتکاملی جامعه به دست می آیـــــد،که معمولانــادر

است ودرمعیارروزمرّگی نمی گنجند.وای کاش من شایسته ی هـــــمجواری با این

گونه جوانان باشم.

خاکپور=شکسته نفسی می فرمایید آقای شجاعی، من شاهد برخــورد شماهستم،

وازربان خودشان هم شنیده ام .

ش=       شنیدن کی بود مانند دیدن           و دیدن کی بود مثــــل شنیدن

خاکپور=حالاچرا قبل ازآتش زدنِ سیگاراوّل کمی تـوتـونش را می ریزیـد بیرون؟

 ش=به قول قزوینی ها(بـَبـَم جان همه چیزرا که نمی شود به درون ریخت).

 خاکپو=راستی آقای شجاعی روحیه تان خیلی با نشاط است واقعـاآدم شادی هم

هستید؟

ش=نخیر،من هم توی این نقاب آدم ها راگول می زنم. برخلاف نظرجنابعالی من

 آدمِ ازدرون عمگینی هستم که همیشه ( خُل )به اضافه ی(واره هایش) رابیـــرون

نمی ریزد.آدم بی غمی از من پرسید چرا حافظ گفته :

                         در انــــــدرون من خسته دل ندانم چیست  

                         که من خموشم واودرفغان و درغوغاست

گفتم قربان آدم گاهی بی احتیاطی می کند واسهال می گیرد.ازقرارمعلـوم یک روز

جناب حافظ، ازشیراز آمده بود تهران،رسـیدبه میدان انقلاب دیـد خیلی شلوغ است

ازخستگی رفت یک لیوان بزرگ آبِ آلوی خیس کرده خوردولینت مزاج گرفت.

خاکپور=(باخنده ی بلند) مرسی، مرسی.

ش= ولی تا حالا نمی دانستم هم ولایتی هم هستیم؟

خاکپور=(باتعجّب)،چطو مگه؟

ش= آخه ما شرق گیلا نی ها هم به (مِـس) می گوئیم ( مِـــرس).

خاکپور=( باخنده ی بلند کف می زند).

ش=بله،ما باریختن کمی توتون ازسیگارمان اذنِ دخول می گیـریم.ازقید یکی- دو

 پُک اش می گذریم تا تذ کره ی بقیه ی دود ها زود تر صادر شود.

خاکپور= چه مقدارش را تجربه کردین؟

ش= بستگی به (آیه های روشن ِگوگردی) دارد.

خاکپور=(باخنده ی بلند)،یعنی کبریت،سرش بهتر آتش می گیرد؟

ش=نخیر،ما سروته یک کرباسیم .هم سرمان خوب آتش می گیردهـم بلا نســبت

تـــه مان.به نحوی که خاکسترش می ریزد روی فرش و موکت(خیــال کــردی ما

 فرش ماشینی نداریم)،تا خانم غیرازشعرچیزی برای رُفت و روب داشته باشـــد و

نیفـتد توی خطّ (فمی نیزم) بـَدَلی.ایشا ن اسم بنده را اخیراعوض کرده گذاشته انــد

(جواد آشغالی).

راجع به نشاط ظاهری ِمن که گفتید به نظرم نوعی عکس العمل منفی اسـت که بـه

آن رو می کنم.(انجمن کساخُله )ی ما می گوید تمام کسانی که به نظر شاد می آینـد

معمولاغمگین ترین آدم ها ی دنیا هستند.

خاکپور= هـه هـه هـه هـه،ولی ضرب المثلی می گوید:کسی که گریـه می کند

یک درد دارد، اماکسی که می خندد هزار درد.این در ابتـدای فیلمِ ( هنرپیشه )اثر

محسن مخملباف هست.

ش=چی حرفا ؟مخمل بافی و هنر پیشگی؟ باید توبه ی نصوح بفرمائید.

خاکپور=نه والله ،هست.

ش=بله، مخمل بافی که تمام شود ازاین حرفا هم می زننـــد.من هـم وقتی با یکی

آشنا می شوم اصلانمی داند غمگینم،بعدهمین که بامن چِفت شد رَم می کند.

خاکپور= چون درون تان ناراحت اسـت؟

ش=مثل (دوریان گریِ)اسکاروایلد یک طرفم تیره ست یک طرفـــــــم روشـــن

مثل (آقا رضا) ،نانوای سرِ کوچه ی ما توی محله ، بیچــاره اینقدر توی تنور نـان

چسبانده بود یک طرف ِ صورتش سیاه - سوخته تر از طرفِ دیگرش بـــــود.بله

دوست عزیز من به خرگوش رفته ام که به اعتقاد دیروزی ها وگاهی امروز،فقط

یک طرفش حلال است.بعضی چیزهامثل ماهی(اوزون بورون) تماماحـرام اسـت

 ولی آب شنگولی ها (زرنیخ )هم که باشد با (زرخینی) می خورند.

یکی ازآشنایان ماکه کمترمی خندید توی مهمانی روزنامه برمی داشت ومی خوانـد

وبااین بهانه ازخندیدن امتناع می کرد.اما چون گوشش به ما بود ،چند لحظه بعد می

 زد زیر خنده ومی گفت آدم رابی خودی به خنده می یاری.چون می دانســتم کتاب

خوان هم هست ازقول (بِـرِشـت)متلک می پراندم(آنکه می خندد هنوزخبرهولـناک

را نشنیده است)لب ور می چیدو به روزنامه خواندنش ادامه می داد.

(چخوف) در جایی نوشته بود :روزی یکـــی از داستان های طنزم رابــرای کسی

می خواندم وضمن آن خودم ازخنــده روده بُـرمی شدم.اما طرف انـگارنـــه انـگار

نـه تنها نمی خندید بلکه ازمن سوال می کرد چرا می خنـدم .این هـــا که خنـده دار

نیسـت. پشت دستم را داغ کردم دیگربرای اوچیزی نخوانم.(نقل به مضمون).

خاطرات فراوانی در این زمینه دارم.

خاکپور=در مورد همین مساله؟

ش=بله،من درتنهائی با عبارات ومعانیِ (پارادوکسیکال)خیلی ورمی روم.مــوقع

نوشتن هم ازآنهادربیان مجازی استفاده می کنم که مستقیما به جائی برنخــورَد.یک

بارتوی اداره درقزوین نمی دانم چرادوستِ همکاری باعصبانیّت بــه خانمی که او

هم همکارما بود گفت:فکر می کردم از من احمق ترم پیدا می شـــه؟ روبه اوگفـتم

خُب بعضی وقتا آدم اشتباه می کنه،حالا بازشما کوتاه بیائی بهتره.درواقع واســطه

شده بودم که بگو- مگو کش پیدا نکند.وپیدا نکرد وهــمکارما راازاتاق بیرون بردم.

فردابه محض اینکه چشمش به من افتادپرسید ناکس دیــروزچی گفتی؟دیشب موقع ِ

خواب یادم آمد وخنده ام گرفت.

اخیرادرروزنامه خواندم قاتلی گفته بودمن گلوله مستقیم به مقتول که بامشت گــره

کرده جزوتظاهر کنندگان بودنینداختم بلکه به طرف زمین شلیک کردم گویا کمانــه

کرده خورده به ایشان.پرسیدندولی شما گفته اید پشت شان به شما بوده چطــور بـه

شقیقه ی ایشان خورده یاروکه پشتش گرم بود جواب داده بود حتما موضـوع بـه

شقیقه ربط دارد دیگه. 

خاکپور=باخنده ی بلند

ش=حالابچّه ها هر وقت توی سوال و جواب درمی مانند می گویند جای جواد

خالی.

خاکپور=پس شده اید ضرب المَثل؟

ش=نخیر، تفریق مِثل برخلافِ تولید مِثل.

خاکپور=آقای شجاعی شما راخسته کردم. سوالات فراوانی داشتم که دلم می

خواست ازشما بپرسم ،انشاءالله بماند تا فرصتی دیگر.ازشما خیلی تشکر می کنم

که مرا پذیرفتید چون می دانم که تن به مصاحبه نمی دهید.

ش=خیلی از شما ممنون ، مدّت ها بود دلم می خـــواست بخشی ازخاطـــرات

زندگی ام را بنویسم اماازخود نوشتن مشکل است. مصاحبه ی شما بهــانه ای به

به دستم داد تا داغ دل از کهتر و مهتر بستانم .در واقع این ناگفته ها به بهانــه ی

مصاحبه بود.والاّ بعضی بخش ها نوعی خودنوشت وسفرنامه وخاطره نویسی و

و ...و....است که در اینجا جمع شده.بسیارازشما سپاسگزارم.حوصله تان راسر

بُردم.

                                       ......................

                                  پایان

 

 

 

دنباله ی مصاحبه 124

                                              

                                                     قسمت۱۲۴

ساعتی بعد اهل هنردرخیابان،سوگوارِیکی ازاصحاب نابِ قلم بـود،همـپای ِمـردمی

که درصفوف زنانه - مردانه جنازه ی دبیـــــــرریاضی اش رامشایعت می کـرد و

تابوت بردوش،سپیــدی ِسرطان نجدی رابه سمتِ (شیـخ زاهــد گــیـلانی)می بــرد

تابه وصیّتش جامه ی عمل بپوشاند.انگارازروی عددورقم ِبازاربــه سـبُکیِ نــــرخ

تسعیروارزعبـورمی کرد تا سرطانِ اصلی را ازجان زندگان بتکـانـد.

تنها پس ازمرگ است که قلّک هـنروادبیّــات می تواند بی بهره وسود ،بـه حساب

ریاضی وام پرداخت کند.

وقتی هسـتی،نیست ونیستی هست می شــودوعـزّت می بخـشد.متکدّیانِ جاودانگی

به خودمی آیند،مُنکِرانِ روزی نامه ای به سوتیـترمی رسند.بی نامان بـه یــاد نــام

می افتنـد.اصل ها به پشت وپسله کیش می شوند، پیا دگانِ ســواره پیــش می تازند

تامرده خواران به یاد لقمه های چرب ونرم بیفتند.چه کاردارید با پشت سرپیشِ رو

راعشق است:

نخیر،نخیر،عارضم به حضور انور عالی برنامه ها پُر است.

به جان شما به ما تذکّر داده اند، یعنی تعهّد داده ایم که ......

ذکرجمیلِ سعدی درافواه عوام افـتاده ، دوباره یارِدل رابه کارگِل می گمارنــــد.

تا زنده ای(ما چُرَکَت) وقتی هم مردی (ماتَرَکت)،عـقل انتـقادی یعـنی چـه؟ به جان

شما درویش بود،سردرپیش بـود،تضمینی درس می داد نه تخمینی.حواسِ جمع می

خواست تا ببینی؟یکبارهم تا(سنگر) رفت ازراه(شاقاجی)،ساق وسالـم برگشت پیشِ

 خاله - خانـباجی.بیخود که نمی رَن دیدارش،و ِالّا رفته بود پی کــارش.تکـان بـی

تکـان چوب تــــوی....فلانی چـه کـاره س بیرون بنشیند؟مگر داخــل جَرَب دارد؟

پشـــت می کنی بـه موسّسات خیریّه ؟....حتما باید بکوبند توی ملاجت؟

اعلامیّه پشتت اعلامیّه،کامپیوتری چه عالیه؟جامعه ی ریاضی ونـدانِ شهـرِبــاران،

مدیریّت ِچایکارانِ(سه پنج روزه نی ناش ناش آمدم من/ بـرای خـال لب هاش آمدم

من).انجمن بومیِ کساخُله،صنف تقـریـرِبی تحـریـرِمعامله،گـروهِ عملیّاتیِ لونخود،

 همپایِ گروه انفجاری ِکوکلـُس کلانِ پیچـازی بـردوش،می گی نه ؟ببین وبکـش و

بپوش ،وسرانجامِ سنگِ سیاه و یَشـم ،مـقـدرِّ ِروزگـارِپُـرپیـله و پشـم.

سـوّم ،هفتم،چهلم،سالگشت،از بام می افـتـد تـشـت.لابدهیـچ اهـل قلـمِ پیـروجـوانی

صلاحیّتِ نداشت درموردهـنرمندی صحبت کنـد که جایزه ی اوّل داسـتان نویسی ِ

سال راگرفته بود، وحالا کسانی برایش مایه می گذاشتند که سررشـتــه ای دراین

زمینه نداشتند.نه ردیف ونه قافیـه بازم بگـم یا کافـیه؟ اروای خاک آقام این دفعــه

دیگه راست می گم .

خاکپور=عجب؟داشتیدراجع به سنّت شکنی می گفتید؟

ش=من به علّت روحیّات خاصّم،علاقه ی چندانی به افراط وتفریط نـدارم.اگرچه

پاره ای پیشامدهایِ رخ نمون درخلاف -آمدِعادت روی داده باشد،زندگی مَـــدَنی و

اجتماعی،تاوان ِازدسـت دادن خیلی چیـزهـا رابا خود یـد ک می کشد.برگ انجیـرِ

حوّاهم سرانجام به پوشش ولباس ختم می شـودچون بـه درختِ معرفت می رسـد،

وگرنه انسان اولیّه،آزادی بی دردسرتری داشت.

مقـوله ی اخلاق یابه قول غربی ها (ا تـیـک) پا به پای ِزندگی، تفکّرو فلسفه رشـد

کـــرده است.هم درحوزه ی اجتماعی هم درحیطه ی فردی.

به نظرمن اوهم مثل اکثرهنرمنـدان ما متـضاد ومختلف المنظربــود.با درهـمجوشیِ

برداشت هایش درزمینه های مختلف زندگی ِهـنری -اجتماعی واعتقادی.

وآیا بی قراری هـنرمند مثل خیلی ها،ازهمین سردرگمی آب نمی خورد وپشـتِ آن

نوعی پنهانی آشکارنیست ؟ به عنوان گول زنک ِصِـرف نمی گویم، بلکه رونوشتِ

برابربا اصـلی ،برای ولش کن ِدوران کوتاه عمر،برای تحمّـل یـا حمل ِادبارزنـدگی

درعـــینِ دانستگی یا ندانستگی ،شـده هـا ونشــدنی هاو.....

ولی اوجا روی جایِ پایِ سستی نداشت.بـدونِ غلوّ،بخشی ازحقـیقـتِ زمان وزمانه

ی مارادربافتی زیبا نوشت که کارهرکسی نبود ونیست،حرف می زدیک چیـزبـود،

می نوشت چیزی دیگر، وتـوضـیحش باهـردومغایــر.شـایــد نمی خواسـت یـا نـمی

توانست خودرا با حوالی حواشی درگیرکند.مرتّب بازی می کرد،با خوراک، بــــا

لباس،با کفش ،باجوراب، باجلسه،با آدم ،بــا هنر، با زندگی وبا مرگ.

یک روزمرا باخود به فروشگاه لوازم زنانه.توی پاساژ جنب خانــه ام بــرد، درآن

طرفِ خیابان.ازقرارمعلوم می خواست جبران دیرکردنش راحقّ سکـوتی بـه اهـلِ

خانـه بپـردازد.دنبالِ جوراب - شلواری بود.خانم فروشنده پرسیدچه سایزی؟وامانده

جواب دادبرای همسرم می خواهم. جوابش مجاب کننده نبود.فروشنده با خوشروئی

پرسید ، منظورم این است که چه سایزی بدهم ؟ واویک لحظه به بـروبـالای طرف

نگـاهِ خریدارانه ای انداخت وگفت:سایزخودتان باشــه حرف نــداره.

لحظه ای بعد که خانم فروشنده جا خورده داشت جوراب را برایـش کـــادوئی می

پیچیـد واز ردّ نگاهش می گریخت من از فرط خنـده به بیرون مغازه زدم .

پیش ازسفربه ارمنستان می گفت بروم ، ببینم،بخورم ، بخوابم ، برقصم و بیاشامم،

اروای خاک آقام خفه شدم اینـقـدر درس خصوصی دادم.بیچاره خبـرنـداشـت خود

سرها می خواهـند برای همیشه راحتش کنند.بعدازواقعه ی سرنگون نـشدنِ اتوبوس

شان توی درّه های ِراه آستاراودستگیری شان،گویا بچّه های اهـل قلم خواسته بودند 

چندوچونش را نجدی بنـویسد امااولام تا کام ماجرای سفـرش رابه کسی نگفت چه

برســــد به نوشتن اش.یا شاید هم گذاشته بود به وقتش.

شبی رفته بودیم لاهیجان، بعـــد از شـام تا نیـمه های شب ،کارهای سابق اش را از

نایلـون درمی آورد وتکّه تکّه برای ما می خوانـد.هم تراژیک بود،هم طنزبی اختیار

همه رامی خنداند.دریکی ازان هاکه فضـای دوره ی قاجاری داشت،قهرمان داستان

ته - سیگارش راپرت می کردبیرون وتوخیال می کردی به قول سیـنماگرها(کـات)،

دیگر پلان خارجی ندارد،اما داشت،مرغ ها ی همســـــایه می دویــد دنبالش، به آن

نک می زد،می سوخت وباهم دعوا می کرد.روده برازخنده گفتم چه کارشان داری

آقای نجــــدی ،ول شان کن بیچاره ها رابـیا پلان داخلی ببینیم چه شد؟

خاکپو=(باخنده ی بلند)حتماازسرنوشت ِقهرمان داستان مهم تر

بـود؟

ش=اینجوری بود،گاهی حوالی - حواشی برایش ازمتن لازم تـربه حساب می آمد.

دنبال می کردمسائل را،ازاین شـاخ به آن شاخ می پرید تـا پشتک واروهای داستانی

اش را بزند.انگارشگرد یا فـرمّ کارش بـود.

خاکپو= درجای خودش جالبه،مثل(کیارستمی)درفیلم(کلوزاپ)

(اگـراشتباه نکنم).شما دیدید این فیلم را؟

ش=خیال نمی کنم.

خاکپور=(درواقع صحنه بالبداهه است)،یکی ازبازیگرها با پا

می زنه زیریک قوطی حلبی که می ره وایمیسـته یه جـــــائی.

بازیگردیگه بــدون اینکه بدونه کسی قـبـلابه آن ضــــربه زده

خودش هم ضــربه ای به آن  می زند.

ش=در واقع دانای کل ، نویسنده یا کارگردان پشت این صحنه هاست.

خاکپور=بله، قوطی ازاین حشره کش هاست، می افته تــــوی

سرازیــریِ بالای شهــر،لویـــــزان وآن طرف ها ،دوربین با

آدمی که رفته تـوی خونه،قوطی رودنبال می کنه ببینه کجــــا

می ره.

ش=بله،شاید پی گیریِ جزئی ترین فعل وانفعالات برای بیان مسائل کلّی تربشری.

با صنعت تشخیص و جان دادن به اشیاء،خود شیئی می شــــود (سوژه.) بـه جــای

(ابُـژه )، فونکسیون یا عمل ِ فی نفسه پیدا می کند.حالا شما این را گفتید من بـه یـاد

دوست مشترک ِمان،آقای(دانش آراسته)افتـادم که درموردداستانِ(اسب ریزی)نجدی

 می گفت :من ازداستانی که درآن حیوانات حرف بزنند اصلا خوشم نمی آید.

این ها را (چنگیزآیتماتوف)قبلادرشوروی نوشته .تویِ زندگی فقط آدم هاهستنـد که

حرف می زنند. این نکته مرابه یاد(کلیله ودمنه)یاشعرهای (پـرویـن اعتصامی)مـی

اندازد که چه خوب از(صنعت تشخیص)درکارهای شان استفاده کرده اند.

یادبعضی ازداستان نویس های پیش ازانقلاب هم به خیرکه یکی ازآن هـا قریـب به

این مضمون بــود(خَر،سرش رابرگرداند وبا تعجب به صاحبش نگاهی انداخت)که

 با آقای (جامـــعی )می خواندیــم واز خنده ریسه می رفتیم.

 خاکپور=آقای شجاعی من یک سوال بلا فاصله مطـــرح می کـنـم ،همینـطور

 بالـبـداهـه ، با آن اخلاقِ(مکث)...

ش= گُه مرغی که دارید

خاکپور=نه نه بخدا منظورم این نبود

ش= خُب،وقتی بالبداهه سوال می فرمائید باید مثل (استــــاد صهــبا )منـتـطراین

گاف ها هم باشید.

خاکپور=می خواستم چیز دیگری بگم که حمل بر چاپلـوسی نـشه.می خواســتم

برخلاف نظرتون بگم ،من اتفاقا از اخلاق تون واقعا لذت می بــرم.

ش=خب، الحمدللّه خواستگاردیگری برای این ترشـیده پیــــداشـــد.

خاکپور=(باخنده ی بلند)نه واقعا می گم.با چنــد برخورد کوچک ،آدم جذب شما

می شودو شمام عـنایت دارید.

ش= چه کنیم دیگر ، عشق دوطرفه کار دست آدم می دهد.

خاکپور=هه هه هه هه و من این رو یه افتخاری برام می دونم.

ش=منظورتون دو طرفه است یا یک طرفه؟

خاکپور=ها ها ها ها نه بخدا، شما به جوان ها بهـــا می دهـید،یعــنی یک جورِ

 خاصّی به اونها نگاه می کنید.

ش=بابا شنیدی که ماتوی قزوین زندگی کرده ایم اماچــــرا برای مردم پرونـــده

سازی می کنی؟

خاکپور=نه نه بخدا، افرادی درسن و سال شما این جوربرخورد نمی کنند،دلیل

خاصّی داره؟

ش=والله گذشته ازشوخی که نمک مجلس ماهم هست،نقاب های من کمتـرازقاب

های مرحوم نجدی نیست.منتها ایشان درصدرومن درذیل.حرف های شما سرِگلایه

هـای مرابازترمی کند.اتفاقا ارتباط من باجوان هاگسترده نیست مگــردرزمینه های

 فکری - هــنری.نوجوان هم که بودم دلـم می خواست جوانی رادوربزنم وبزرگ

شوم.مثل نظریّه ی(الیانوفسکی)که (راه رشدغیرسرمایه داری)اش می خواست به

(سوسیالیزم) عمّه ام برسـد .

می دانیدجوهرِجوانی با نوعی شانه بالا انداختن وآنارشیزم توام است که باواقعـیّت

 زندگی تفاوت دارد.درواقع شبیه اقدامات جهـادی ِاوایل انقلاب است که اتفاقـا در

بسیاری ازپروژه ها بدون بوروکراسیِ وقت گیر،موفّق اما قابل ادامه نبود. 

جوانی نوعی وِل اش کن وباری بهرجهت است که درزمان ما شلواردم پا گشــاد و

مـوی پارافینی ودم خط و گیس بلنــد وریش ستاری  داشت ، درزمان شـــما کم کم

رسید به آدی داس وشلوار ِلوله تفنگی و ژلِ موهای تیغ تیغی وبی رسم و شکـــل .

اهلیّت دراین سن وسالِ وانفسا کمتربه چشم می خورد.ولی ما داریم ازجهان هـنـر

حرف می زنیم که به قول معروف،بی حجّت نمی ماند امّا سیاهی لشکربـــــــردار

نیست.این کارهـــای سیاسی - تشکیلاتی است که شلنگ تخته هـم بـرمی دارد،اما

کدام جوانی که لولهَـنـک اش ابِ هنری- ادبی بـــر می دارد،یا قراراست بردارد،

ازنا صیه ی امروزش پیدا نیست.؟ ازتحمّل و تسلــیمی که درمقــابــل عظـمت هنر

به خرج می دهد؟ به قول حافظ:

 

                       تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست  

                       کـار ملک است آن که تدبیر و تامّل بایدش

 

 

 

 

 

 

 

 

فسمت 123-بخش 2

 

 

همیشه ازرفتن به دکتراِبا می کرد.انگارازدرونش خبرداشت ونمی خـواست بیشتــر

خبر دارشود.دامادش ازاو درخانه خون گرفته به آزمایشگاهش بــرده بـود،حالاجـز

خانواده ازاصل ماجرا کسی خبر نداشت.همه چیزباسکوتی مخاطره آمـــیـزومگـو

در غباری از ابهام و مه پیچیده بود........

چند روزبعـد اورا برای معالجه به تهران بردند تادربیمارستان بستری شود.خبـرش

که به گوش اهل قلمِ گیلان رسیدهمه راتکان داد.هـمسرم ظرف یکی دوروزاین وآن

راتلفـنی خبرکـرد.فکر می کنم حدود یک هفته بعد بود که درشرجی پُردِمـای مردادِ

که ازآسمانِ شمال آتش می بارید ، با می نی بوس دربست به طرف تهـران حرکت

کردیم.

درطول راه همـه امّیدوارانه با یکدیگرخـوش وبـش می کرد نـد.انگــار(کیارستمی)

اززیرختان زیتونِ رودبار،پیشاپیش به آنها نگاه نمی کرد تا بگوید:(زندگی ودیگـــر

هــیچ).

پایتخت شلوغ و گرما زده بود.ترافیک سنگین ،مشکلات ورود مینی بوس به شهـر،

پی گیریِ آدرس ،هــمه راکلافـه کرده بود.مستـقـیم،زیگزاگ،راست، چپ و توقّف،

 تمامی نداشت.وقتی هم که بیمارستان مدائن راپیدا کردیم انگــارکوچک شده بود که

پا ازپلّه هایش بالا نمی کشید.می رفتیم ونمی رفتیم،طبقات بالاتا آسمان هفتم کش می

 آمد.

دهان بنـدِ زمانه به کنار،اینجا هم ازترس شایعات ِسرایتِ (سِل)همه ماسک بردهـان

وبینی داشتنــد.

باخودم گفتم خُب اگرمشکل سرِ(باسیل کـُخ ) باشد که آنهمه جان آدم راجلوی چشم

مامی گرفت وامروزبه بیماریِ قابل علاجی تبدیل شده ،به زودی نجــــدی هم خوب

می شودوبر می گردد سرِخانه زندگی اش.

همسفرانِ مابه سفارش پرسنل بیمارسـتان برای جلوگیری ازسرایتِ بیماری، یکی -

یکی باماسک به اتاقِ اوسرمی زدندوبرمی گشتند،اما تـــــرسی ناشناخته ازوخامت

اوضاع درهمگان موج می زد.انگـارچپ آوازه کـرده بودند تا به قول( فـــردوسی)

ازراست بپیچند.

منتظرماندم تا همگی به ملا قات بروند وبیـاینـد.با اینکه ممنوع بود،آخرتــــــرازهمه

 بوسید مش.ماسکـش راجابجا کـرد ونـابـاورانـه گـفت(وای چه زحمتی ،آنهـم تــوی

ایـن گرما؟)و این بــار(اروای خاک آقام )را نگفت.حرف ها ی ما به هــم چفت نمی

شـــد.الکن و کم گو شـده بـودیـم.آخراین(سعید) نیامد،باشـد ولی انتظارش رانداشتـم.

منظــورش(سعــید صدیق )دوست مشترک مان بودکه از ناباوری جرات نکرده بود

 بیـایـد و باورکنـــــد.

تهران بود ومدائن،عیادتِ اهل قلم و تشفّی خاطرِگاه به گاه او.مــن تنها (رادی )را

شناختـم که همزمان با ما رسیده بود،ساکت و مغموم ومحترم و آرام .

پروانه خانم درتهران ماند گار شد همینطورمجید وشهین که تعطیلات تابستانه ی آنها

زهرمارشـده بود.ساعت ها بعد که ازبیمارستان بیرون زدیـــم ،درسایه ی دیـــواربه

دیــــوارآن، بـوی تریـاک درکوچه پیچیده بود.کناردری ماندیم وبه بالاچشم دوختـیم.

یکی سرش راازپنجره بیرون آورد ولبخندِ وبفرما می زد.اوبه دود ودمِ لغزانِ حیات

 می رسید ومــا به پوچی لرزانِ زیست .

مدت زمانِ زیادی نگذشته بود که مجید ازتهران زنگ زد برای برگرداندن نجــدی،

احتیاج به آمبـولانس داریم.نخواسته یا نتوانسته بودندازآمبـــــولانس بیمارستـانی که

فامیل رئیسش بود استفاده کنند.اروای خاک آقام راست می گم. بعــــــــدها فهمید یم

سِل نـــداشته بلکه به خاطر (کانسِر)جوابش کرده اند تا در فرصتی زودرس تـــوی

خانه اش تمام کند.

ازاوّل صبح رفتم دفترآژانس ِخصوصی ومتنظر تلفن های تـدارکاتی نشـستم.بعـد از

ظهربا من بمیرم توبمیری آمبولانس فراهم شد.آدرس (مـدائـن) راکـه دادم،تا یک نفر

 کمکی همراه رانـنـده نکردم به خانه برنگشتم.

هــمسرم بـه لاهیجان خبرداده بود خانه را برای بازگشت نجــدی آماده کنـنـد.با ایـن

حال دل مان طاقت نیاورد وبا هم راهی لاهیجان شدیم.وقتی رسیدیم اطاق هاازگرما

 بوق می زد وخانه سردرگریبان و بی روح بود.

پنجره ها را باز کردیم، ازهمسایه هابرای آبِ خنک یخ گرفتیم وبنــــــد وبساط رفع 

گشنگی وتشنگی وچای راآماده کردیم همسرم کمی به سرووضع ِخانه رسیـــــد واز

فرط انتــــــــظاروخستگی رفـت وروی تخت دراز کشید.

(پـُوریـَن) برادرِ خانم نـجـدی که درنوشتن داستان هـای کوتاه شیـوه وشگـرد خوبی

دارد، مودّ ب ومگوآمده بود به پیشباز وکمکیاری.تازگی ها طی یاد داشت کوتاهی،

کتاب ِ(سایه های اردیبهشت)اورادرروزنـامه ی(نقش قلم)رشت سردستی،بــررسی 

ومعرفی کرده بـودم.(دکترعلی محمّد حق شناس)هم به سائقه ی همدانشکده گی با او

دریکی ازجراید پایتخت نقد مناسیی برایش نوشته بود.

با این حال می گفت چطـورمی شوداثـرنویسنده ای رانـقـد کــرد وقـتی خــودش هم

 نمی داند چه می نویسد.به نظر می آمد بخش ناخودآگاه نوشتن ،با خودآگــاهی نـقـدِ

 مولّف در ذهنش مخلوط شده بود.

حرف های جسته - گریخته اش با ذهنم جورنمی شداما گاهگاه سکـوت دامنه دارش

مراوادارمی کردبرای پر کردن این لحظه ها که همواره برایم سخت است شعــــــر

بخوانم.می گفت نـمی دانستم به طورجدّی شعررادنبال می کنید.ازشما کم خوانده ام،

به خیالم راهگذر کار می کنید.

اعتـــقاد چندانی به شیوه ی کارنجدی نداشت ومعتـقد بودداستان هایش ضعـف تالیف

دارنــد.توی کَت من نمی رفت چــرا ؟اما دلـــواپسیِ این لحظه های تلخ اجازه نـمی

 داد دامنه ی بحث بــه درازا بکشد وسکوت هایش را پس ازپرانـدن عبارتی پر کند.

                                  ....................

دیدی دلا که یار نیامد ؟          /            اسب آمد و سوار نیامد؟

چهار و نیم بعد از نیمه شب بود که آمبــولانــس نفـس های آخـــــرش را روی شن

و ماسه های پارکینگ ریخت. انگار چوب بلـــــند شاطــرِ سنـــگکی داردسنگریزه

های تنور را جا بجا می کند.

دم پائی هاسرنوشت غم انگیزی دارند.آن هاهمیشه باعجلـه ی پـاهـا ی مان ازپلّه ها

سرازیر می شـونـدبـی آنکـه دستـی بـه سـر و روی شـان بکشیـم.

(مجیـد) آشفته موو پریشان ،ازعقب آمبولانس که پائین پریـد ، فـشـارروحی اش را

می شدازهـوا قـاپیـد.چشمش که به من افـتاد گفت چه خوب که آمبـولانس فرستادیـد

وچه خوب تـرکه اینجا هستید،تا به اینجا برسیم مردیم و زنده شدیم.نجــــدی یکی دو

 جا نزدیک بود از دست برودچون کف ما شین سوراخ بودوهوای گرمی که اززیر

 آن به داخل می آمد غیر قابل تحمّل بود.

وقتی برانکارِنجدی را ،به پلّه ها می بردیـم ودرپیـچ وپـاگـردِ شان سرِدست بلنــد

می کردیم.قوّه ی جاذبه،حسّ سقوط اورابـه ما القاء می کرد.(پـروانـه)خانم خوددار

و پـریـشان تقویم چگونگی ِآینده راورق می زد.ودرمحاسبه ی سرجمع رویدادها ی

بعدی بــود.

تا نجدی رادرازبه درازبه رختخواب متنقل کردیم ،مجـیـدهلاک ِتشنگی کاسه ی آب

یخ را سر کشید.باد بوی(کلروفرم)وسالن تشریح رادراتاق می پراکنـد ومرابـه یـاد

دوران دانشکده ام می انداخت که کلاس هایش دردانشکده ی پزشکی برگزارمی شد

 وخاطـرات آن سال ها ی دورودیررا در ذهنم زنده می کرد.

.یادم نمی آید کی؟ کجا؟ باکی؟ باچِی؟به رشت برگشتیم.حسّی ازتعلیق و خلاء ،روز

های آینده ی مارا پُر کرده بود.سوال بزرگی به شکل ِقلّاب قلّابی زیــرحلق تــــمام

ماهی های نقره ای تاب می خورد.فلسفه ی این فلـس های ریخـتـه راکـه می توانـد

 جمع بنـدی کنـد؟

صبح چهارم شهریوربا( انـّا لی اللّه)آغاز شد.بازهم یادم نمی آید کی ؟کجا؟ بـاچــی؟

باکی؟دوباره به لاهیجان برگشتیم.